گزیده ای از 23 سال (علی دشتی) – رسالت

رسالت

چرا باید نبوت را یک امر ضروری و مسلم دانست تا کسانی در مقام سبک و سنگین کردن آن برآیند و یکی آنرا تصدیق و دیگری آنرا رد کند؟
علمای کلام می گویند خداوند از راه لطف شخصی را مامور می کند که خلایق را از شر و بدکاری دور کند.
اما طرفداران اصالت عقل می گویند اگر خداوند تا این درجه به خوبی و نیکی و آسایش مردم علاقه داشت چرا همه را خوب نیافرید؟ چرا شر و بدی را در نهاد تا نیازی به فرستادن رسول پیدا شود؟
عده ای درجواب خواهند گفت خداوند شر و بدی را نیافریده است زیرا خدا خیر محض است و این طبیعت خود آدمیست که استعداد شر و خیر هر دو در آن هست. در جواب عده ای دیگر خواهند گفت این طبیعت را «طبیعتی که امکان شر و بدی و همچنین امکان خیر و نیکی در او هست» که به این افراد داده است؟
انسان ساخته شده پا به عرصه حیات می گذارد؛ طبیعت پدر و مادر و خواص وزاجی آن ها در بستن نطفه تاثیر می گذارد، همان طور که اراده ی آدمی در رنگ چشم و شکل بینی و کیفیت حرکت قلب و کوتاهی قامت قوه دید یا ضعف کلیه او کمترین اثری ندارد در کیفیت ترکیب مغزو اعصاب و تمایل درونی خود نیز دستی ندارد. اشخاصی فطرتا آرام و معتدل و اشخاص دیگر ذاتا تند و سرکش و افراط کارند. مردمان نیکو منش مخل آزادی دیگران نمی شوند و به حق سایرین تجاوز نمی کنند و کسان دیگر از هیچ گونه زورگویی دست بر نمی دارند.
آیا ارسال رسول برای این است که این طبایع را تغییر دهد؟ مگر با موعظه ممکن است سیاه پوستی را سفید کرد تا بتوان طبع مایل به شر را مبدل به طبع مایل به خیر کرد؟ اگر چنین بود چرا تاریخ بشرهای متدین لبریز از جرائم و خشونت و قتل و اعمال غیر انسانی است؟ پس به ناچار باید به این نتیجه برسیم که خداوند از فرستادن انبیا بر مردم که همه خوب شوند و به خیر بگرایند نتیجه ی مطلوبی نگرفته است و در اندیشه یک شحص واقع بین راه مطمئن تر دیگری برای رسیدن به این هدف وجود دارد و آن اینست که قادر متعال همه را خوب بیافریند.
متشرعین در برابر این ملاحظه جوابی حاظر دارند که: دنیا دار امتحان است و باید خوب از بد متمایز شود و فرستادن انبیا نوعی اتمام حجت است تا هر که ز دستور آنها پیروی کرد به بهشت رود و آنکه سر باز زد به سزای کرداربد خویش برسد. اما منکران اصل نبوت گویند: این سخن عوامانه است؛ امتحان برای چه؟ خداوند به همه اسرار بندگان خود آگاه تر از خود بندگان است، آیا برای اینست که بر خود بندگان معلوم گردد که بدند؟ آنها خود را بد نمی دانند و بدی های را که مرتکب شدند شر نمی دانند، از این رو مرتکب شدند. آن ها بر حسب فطرت و طبیعت خود رفتار کرده اند، و از آن گذشته متشرعین نباید فراموش کنند که ده ها آیه در قرآن هست که گمراهی و هدایت خلق را تابع مشیت خداوندی دانسته:

سوره قصص آیه 56
تو هر که را بخواهی نتوانی هدایت کنی، ولی خداوند هر که را خواست هدایت می کند.

و در سوره ای دیگر خداوند حتی در گمراهی دیگران نقش پیدا می کند!

سوره زمر آیه 23
کسی را که خداوند گمراه کرده هدایت کننده ای نخواهد داشت.

سوره محمد آیه 13
اگر می خواستیم هدایت نصیب اشخاص می کردیم.

و آیه های متعدد دیگر که نشان دهنده این است که گمراهی و هدایت دیگران بدون مشیت الهی صورت نمی گیرد.

طوفان نوح، بیشتر شوخی تا جدی!

به یاد دارم معلم دینی ما در دوران دبیرستان به ما ميگفت، دانشمندان غربی کشتی نوح را در ترکیه روی یک کوه (کوه آرارات) یافته اند و بعد از اینکه آنرا از زیر برف بیرون کشیدند دیدند روی الوار آن نوشته شده است «يا قائم آل محمد (عجل الله تعالى فرجه)» و آن باستان شناسانی که این کشف را انجام داده اند مسلمان و شیعه شدند ولی خوب دولت های غربی اجازه درج این خبر رو ندادند و حتی اجازه کاوش بیشتر را هم به سایر باستان شناسان ندادند. و ما که مغزهای باکره خودرا مجانی به زنای مرجع تقلید کلاس درس خودمان بخشیده بودیم، چه معصومانه بر تنفر خود از غرب و بویژه اسرائیل و آمریکای جنایتکار می افزودیم که چقدر این ها نامرد و بی انصاف هستند که دین حق یعنی اسلام و مذهب حق یعنی تشیع را انکار میکنند. آخر مگر مدرک از این تابلو تر هم میتوان برای اثبات حقانیت یافت؟ اما حال که پنج، شش سال از آن دوران و عصر جاهلیت زندگی من میگذرد آموخته ام که به جای ایمان آوردن و قبول کردن، خرد نقاد خود را بکار گیرم و داستانهای کودکانه و مسخره دینی را به دیده خرد بازرسی کنم و بر مغز خویش فشار بیاورم.
داستان نوح یکی از داستانهای قرآن است و خداوند یک سوره کوچک ناقابل را هم به حضرت نوح اختصاص داده که در این نوشتار کوتاه سعی بر آن خواهم داشت که این داستان را بازبینی کنم و درستی و راستی آنرا با سلاح عقلانیت بازرسی کنم.
واقعیت این است که داستان نوح در قرآن و کتاب مقدس، بر پایه یک داستان قدیمیتر استوار است. افسانه گیلگمش مدتها قبل از اینکه کتاب پیدایش (نام اولین بخش تورات) نوشته شود توسط سومریها نوشته شده بود. لوحه های تاریخی ای که در آنها به افسانه گیلگمش و بخش هایی از داستان نوح و طوفانش اشاره میشود مربوط به بیش از 2000 سال قبل از میلاد مسیح میشوند و این در حالی است که کتاب تورات برای اولین بار با دید فوق العاده خوش بینانه در حدود 600 سال قبل از مسیح از گفتار به نوشتار در آمد و نسخه هایی که اکنون از تورات وجود دارد بسیار جوان تر از آن تورات های اولیه هستند.

ترجمه ی متن انگلیسی: شاید این از مشهورترین لوح های میخی است. این یازدهمین لوح از شعر حماسه ی گلیگمش می باشد و چگونگی فرستادن سیل و ویران شدن جهان را توسط خدایان توصیف می کند. همچون نوح به Utnapishtim از پیش به ساختن کشتی همچون خانه برای محافظت از موجودات زنده اخطار شده بود. بعد از طوفان وی پرندگانی را برای جستجوی سرزمین خشک( ساحل ) فرستاد.

اما اینکه این داستان چگونه از افسانه گیلگمش، یعنی یک اثر از ادبیات سومری بابلی وارد ادبیات یهود شده است با توجه به اینکه حتی طبق خود تورات، بنی اسرائیل از منطقه ای که محل زندگی اکادها (یکی از نژاد ها و اقوام ساکن منطقه بین النهرین که امپراطوری اکادها Akkadian را در سالهای 2255 تا 2370 قبل از میلاد ایجاد کردند) هجرت کرده اند و حتی زبان یهود از زبان آن قوم منشعب شده است، و اینکه قدیمیترین و کاملترین نسخه های موجود از گیلگمش نیز به همان زبان اکادها است که بابلی ها هم بدان زبان سخن میگفته اند، اصلا دور از تصور و بعید به نظر نمیرسد.
بجای نوح در افسانه گیلگمش، اوتناپیشتیم (Utnapishtim) است که مسئولیت ساخت کشتی و سایر قضایا را بر عهده میگیرد و از طرف خدایانی که مردم بدان باور داشته اند و نه خدایان جدید تری مثل یهوه و یا الله که بعدا اختراع شدند دستور میگیرد که همه حیوانات را جمع آوری کند و بقیه داستان تقریبا مشابه داستان تورات و قرآن است و در انتهای طوفان اوتناپیشتیم یک کبوتر و سپس یک پرستو را میفرستد تا بدنبال خشکی بگردند و آنرا بیابند و بازگردند. حتی زنگین کمان و سایر عناصر ظريف این داستان تورات نیز با آن افسانه گیلگمش صدق میکند. اینها اسناد تاریخی بدست آمده در بین النهرین که در موزه بریتانیایی لندن (London British Museum) نگهداری میشوند به خوبی ثابت میکنند که این داستان از یک افسانه قدیمی با اندکی تغییر نام و تعداد و اسم خدایان آورده شده است. و کپی شدن داستانها و محتویات تورات توسط پیامبر اسلام و آوردن نسخه ضعیفی از آنها در تازینامه نیز بر کسی پوشیده نیست. بنابر این داستان نوح و طوفان نوح هم چیزی جدا از سایر داستانهای افسانه ای و معلمولا غیر منطقی و مسخره دینی و مذهبی نیست.
از دید کتب مقدس مسیحیان کلا دنیا از 6000 سال پیش آغاز شده است! و طبق معمول داستانها و ادعاهای مذهبیون همیشه بی سند و تاریخ و به قول معروف بی در و پیکر است! اما یک طوفان به این شدت که همه دنیا را زیر آب ببرد بدون شک اثرات فوق العاده مشخص و روشنی بر کره زمین خواهد گذاشت که از هیچ کدام از آنها خبری نیست و اسناد زمین شناسی برای چنین واقعه خنده داری به هیچ عنوان وجود ندارد.
تمام آبهایی که روی زمین وجود دارد متشکل از دریاها، اقیانوسها و دریاچه ها همه و همه نتیجه باریدن باران به مدت سه میلیون (3,000,000) سال بطور مداوم است که در یکی از دورانهای زمین شناسی انجام گرفته است، حال گفتن اینکه روی زمین چند روز یا چند ماه یا چند سال باران آمده و این سبب آن شده است که تمام سطح زمین را آب فرا بگیره فوق العاده دور از تصور است، مگر اینکه پروردگار از شیلنگ های کالیبر بالای مخصوص بارگاه الهی که سبب جاری شدن نهرها در بهشت میشوند برای این منظور استفاده کرده باشد و سیستم آب و فاضلاب بهشت را چند روزی به زمین وصل کرده باشد!
مسئله ای که بطور کلی قضیه طوفان نوح را زیر سوال میبرد همان داستان جمع آوری حیوانات و نگه داری آنها در یک کشتی و نابودی بقیه حیوانات و ادامه نسل حیوانات از آن حیوانات باقیمانده است که کاملا غیر ممکن و تخیلی است. تصور کنید یک پلنگ برای اینکه زنده بماند باید بطور مثال روزی 10 خرگوش بخورد، یعنی برای اینکه یک ببر را بتوان برای مدت 1 ماه زنده نگه داشت باید به ازای هر ببر 300 خرگوش به کشتی برد. این ببر روز اول 10 تا خرگوش را میخورد و 290 خرگوش دیگر باید زنده بمانند برای آنکه در روزهای دیگر بتوانند خوراک این یک ببر بشوند، 10 خرگوش دومی که قرار است خورده شوند باید یک روز بیشتر از 10 خرگوش اول زنده بمانند پس برای 10 خرگوش سری دوم غذا برای یک روز لازم است، بنابر این باید برای خرگوشهای سری دوم دو برابر خرگوشهای سری اول توشه غذایی در نظر گرفته شود، همینطور برای خرگوشهای دوره سوم باید سه برابر خرگوشهای دوره اول قضا در کشتی نگهداری شود و برای خرگوشهای روز 30 ام، 30 برابر قضای خرگوشهای روز اول. بنابر این شما برای اینکه 1 ببر را 30 روز با خوراک خرگوش بخواهید تغذیه کنید باید یک معادله نسبتا پیچیده ریاضی را در نظر بگیرید حال فرض کنید 2 ببر داریم و ببینید این معادله چقدر گسترده تر میشود، حال فرض کنید 10 نوع حیوان وجود دارند که هرکدامشان تغذیه دیگری هستند، برای اینکه اینها بتوانند 1 ماه زنده نگه داشته شوند حل معادله ریاضی ای لازم است که مدتها نیاز به محاسبه دارد و اصلا کار ساده ای نیست! حال تصور کنید که هزاران هزار جانور از انواع و نژادهای مختلف را یک شخصی بخواهد برای 30 روز در یک جایی زنده نگه دارد، آیا میدانید این کار چقدر پیچیده و ناممکن است؟ آیا میدانید اینها چقدر وزن و جا خواهند گرفت؟ آیا میدانید فقط غذایی که این جانوران باید بخورند چه کشتی فوق العاده بزرگ و مجهزی میخواهد؟ ساختن چنین کشیتی ای امروز هم با پیشرفته ترین علوم مهندسی و کشتیسازی و دریانوردی و جانورشناسی کاملا بعید و دور از تصور است چه برسد به نوحی که هزاران سال پیش زندگی میکرده و میخواسته از چوب درخت ساج آن کشتی را بسازد! مسلما وزن این همه حیوان و قضاهایشان قابل تحمل با یک کشیتی که یک پیامبر خنگ الهی ساخته است مقدور نیست! حتی اگر این شخص 900 سال زندگی کرده باشد!
مسلماً باغ وحشی که بخواهد همه جانوران جهان را در خود داشته باشد نیاز به هزاران و بلکه میلیون ها کارمند و کارگر دارد، چطور خانواده نوح که احتمالا آدمهای مذهبی ای هم بوده اند و باید روزی چندین رکعت نماز میخواندند و نماز جمعه میرفتند وقت میکردند به این همه حیوان زبان بسته غذا بدهند؟ جریان کشتی نوح مانند این است که یک باغ وحش بزرگ بخواهد حیوانات خود را برای مدت چند ماه زنده نگه دارد و این باغ وحش حق وارد کردن هیچ مواد غذایی را ندارد، این کار فوق العاده دشوار است اما خوب ناشدنی نیست.
جالب اینجاست که مسئله به همین نگهداری آنها در کشتی نیز ختم نمیشود، بعد از اینکه کشتی توقف کرد و این حیوانات پیاده شدند باز هم برای ادامه نسل و زاد و ولد نیاز به غذا دارند و اینگونه نیست که شما بتوانید با داشتن یک حیوان نر و یک حیوان ماده نسل آن دو را تا ابد نگهدارید و زاد و ولد آنها را تا ابد بیمه کنید! همان قضیه معادله برای قضا بعد از تخلیه حیوانات از کشتی نیز مطرح میشود و بنابر این قبل از سوار کردن حیوانات بر کشتی باید فکر تغذیه آنها بعد از تخلیه هم باشند و باید برای آن دوران هم بنشینند ببینند چقدر فرضاً خرگوش لازم است که هم ببر و هم خرگوش بتوانند تا چند نسل زاد و ولد کنند و همان مقدار را تهیه کنند (از خرگوش فروشی و ببر فروشی بخرند!) و به کشتی ببرند. ولی بازهم نجات حیوانات غیر ممکن است، چون یک پلنگ شعور ندارد و ممکن است بجای روزی 4 خرگوش، در یک روز 30 تا خرگوش را بکشد و نسل خرگوش اینگونه منقرض خواهد شد. و این تنها مثالیست برای دو گونه از حیوانات، اصولاً میتوان با اطمینان گفت اگر چنین اتفاقی روزی می افتاد نسل کل حیوانات از روی زمین برداشته میشد.
از اینها گذشته جاهای مختلف جهان حیوانات مختلفی وجود دارند که در جاهای دیگر وجود ندارند، در حاشیه میتوان مثال زد که تا زمانی که اروپاییها امریکا را کشف نکرده بودند سرخ پوستها هرگز اسب ندیده بودند، و وقتی سربازان سرخ پوست از اسب برای رئیس قبیله تعریف میکردند میگفتند آنها بر آهو های بزرگی سوار هستند. شاید جالب باشد که بدانید در سال 1540 شخصی به نام کورتز (Cortes) یکی از ارتشیان اسپانیا یک دختر سرخپوست به نام (Malinche) را به ازدواج خود در آورد و نام وی را به مارینا (Marina) تغییر داد و زبان وی را آموخت و از مارینا در مورد باورهای دینی قبیله اش آموخت که در افسانه های دینی آنها دنیا قرار است توسط کسی که از شرق سوار بر یک آهو می آید نجات یابد (یک چیزی تو مایه های افسانه حضرت ولی عصر) و توانست با همکاری مارینا و با استفاده از جهالت مذهبی ای که در همه مذاهب وجود دارد سرخ پوستها را گول بزند و شهر فوق العاده عجیب و ثروتمند آنها به نام تنوچیتیتلان (Tenochtitlan) را به تصرف خود در آورد و همه سرخ پوستها را یا مسیحی کرد یا کشت. و بخش اعظمی از مکزیک اینگونه به تصرف اسپانیاییها در آمد.
با در نظر داشتن این واقعیت چگونه میتوان تصور کرد که حیواناتی مانند کانگرو که فقط در استرالیا وجود دارند (کلمه کانگرو به زبان محلی بومیان استرالیا یعنی «من نمیفهمم» و احتمالا انگلیسیها از یک بومی استرالیایی به زبان انگلیسی پرسیده اند این جانور چیست و آن شخص بومی چون انگلیسی نمیدانسته است گفته است من نمیفهمم شما چه میگویید و انگلیسیها فکر کرده اند اسم این جانور کانگرو یا «من نمیفهمم» است.) بتوانند بعد از طوفان نوح ادامه حیات بدهند؟ آیا نوح به استرالیا رفته و چند کانگرو گیر آورده است؟ یا اینکه کانگرو خودش از استرالیا پیش نوح و کشتی اش آمده است؟ بعد از طوفان چطور، چه کسی کانگرو را به استرالیا باز گردانده است؟ آیا هنگام پرواز، کانگرو بلیط برگشتش را هم رزرو کرده بوده است؟ قورباقه درختی در جنگلهای آمازون چطور؟
یک مسئله دیگر مسئله ماهی های آب شیرین و ماهی های آب شور است که در صورت مخلوط شدن آبها یا ماهی های آب شور از بین میروند یا ماهی های آب شیرین و چون ما امروز هردو اینها را داریم نتیجه میگیریم این آب ها با هم مخلوط نشده اند پس طوفانی نیامده که این آبها را به هم متصل کند پس طوفان نوح نمیتوانسته بوجود بیاید. مگر اینکه حضرت نوح مدت زیادی هم ماهی گیری کرده باشند و ماهی هارا درون آکواریوم به کشتی ببرند و آب مناسب را برای هر کدام هم در نظر بگیرند.
گیاهان چطور؟ گیاهان فوق العاده حساس هستند و اگر زیر آب بمانند حتما از بین خواهند رفت، این همه انواع گیاهی که امروز وجود دارد نمیتوانستند موجود باشند مگر اینکه حضرت نوح زحمت کشیده باشند همه انواع گیاهان را هم بیابند و در گلدان به داخل کشتی ببرند.
از اینها گذشته به کل قضیه از دیدی بالاتر نگاه کنیم، طوفان نوح آمد برای اینکه کافران حاضر نمیشدند حرفهای نوح را قبول کنند و وی را مسخره میکردند، و خداوند میخواست آنها را تنبیه کند و تنبیه خداوند معمولا در تضاد با ساده ترین مفاهیم اخلاقی و انسانی است و تنها یک موجود سادیست و فوق العاده خونخوار و پست است که حاضر میشود همه نسل بشر را به خاطر اینکه عده مشخصی خطایی انجام داده اند تنبیه ای به این سختی کند. بقیه مردمان ساکن زمین چطور، آنها چه گناهی کرده بودند که بخاطر اطرافیان نوح باید همه کشته میشدند؟ اگر همه انسانها کشته شده اند پس چطور سرخپوستهای امریکا توانسته اند سالها از سایر ملتهای جهان جدا بمانند و این دو دنیا از هم خبر نداشته باشند؟ چرا خدا برای کشتن موجودات روی زمین به طوفان نیاز دارد مگر نمیتواند این همه بدبختی را تحمل نکند و به سادگی همانطور که کشکی کشکی زمین را مثلا آفرید همه آدمها غیر از فک و فامیل های آقای نوح علیه سلام را بکشد.
حال چگونه است که ما بدون اینکه به اصطلاح دو دو تا چهارتا بکنیم این همه مزخرفات مذهبی را یکجا قبول کرده ایم؟

بن مایه +

افسانه آخرت !

سخن از بهشت به ميان امد و ان پردازش افسانه ای که دهان هر مومنی را اب می اندازد! در درازنای تاريخ، پی امد و ثمره چنين تناقضی – که بهشت ناميد می شود- خود پرسشهای بی شماری بوده است که از سوی عقلهای نقاد و ذهن های پرسشگر مطرح و از سوی دکانداری دين تمامن بی پاسخ مانده اند. در اينجا به چند نمونه از اين پرسشهای بی پاسخ مانده اشاره می کنيم:

تازينامه ادعا می کند که انسانها پس از مرگ در جهان اخرت – و روز قيامت- دوباره زنده خواهند شد و به حساب اعمال خوب و بد انان به دقت رسيدگی می شود.( سوره القيامه و بسياری از ايات ديگر ) امروزه، گذشته از رد صريح چنين ادعای بی اساسی بوسيله علوم طبيعی و زيست شناسی، سئوالاتی نيز در مورد فلسفه وجود بهشت و جهنم مطرح است که افزون بر دلايل علمی، بيش از پيش انسان را بر اينگونه معرکه گيری های ياوه گونه اگاه – و البته متأسف – می سازد. مثلن می دانيم که انسانها در سنين متفاوت می ميرند؛ گاه در کودکی و ميانسالی به سبب حادثه يا بيماری، و گاه در کهن سالی به علت طبيعی.
حال اگر کودکی در سن چهار سالگی بميرد، در روز جزا در چه سنی دوباره زنده خواهد شد؟ ايا در همان چهار سالگی؟ يک کودک چهار ساله که قطعن نيازمند مراقبت والدين است چگونه می تواند از نعمت های بهشتی رنگارنگ استفاده کند؟ ايا خداوند مادر اين کودک را نيز برای مراقبت از وی به بهشت خواهد اورد؟ اگر ان مادر گناهکار بود تکليف چيست؟! فرض را بر اين قرار دهيم که خداوند اگاه بر همه چيز(!) يکی از حوريان زيبا روی بهشتی را در يکی از مهد کودک های بهشت مأمور نگهداری از کودک مورد نظر بنمايد. با وجودی که می دانيم در بهشت کسی پير نمی شود و بطبع بزرگ هم نخواهد شد، ايا می توان زندگی ابدی يک کودک چهار ساله بلاتکليف را تحت سرپرستی يکی از حوريان لذت از نعمات بهشتی ناميد؟
اگر کودک مزبور در سن بيست سالگی زنده شود، باز چنين امری جای سئوال دارد، زيرا اين جوان بيست ساله ديگر ان کودک چهار ساله ای که در چهار سالگی مرده و بطبع از لحاظ فيزيکی رشد نکرده و تغييرات بيولوژيکی مربوط به بلوغ را پشت سر نگذارده، نيست! نه ظاهرش همان است و نه افکارش و نه اعمالی که بايد بخاطرش جواب پس دهد زيرا کل طول شانزده سال باقيمانده ( 16= 4 -20) را هيچوقت زندگی نکرده که بخواهد عملی خلاف و يا موافق خواست باری تعالی انجام داده باشد! حال طبق انچه تفضيلش رفت و با علم به اينکه در بهشت بدون زمان و انتهای ساخته و پرداخته جناب خداوند کودک نه حق رشد دارد و نه حق مردن مجدد – با تمام اين اوصاف- تکليف کودک بی نوای سرگردان در اخرت ادعايي تازينامه چه خواهد بود؟

ظاهرن سازندگان داستان مهيج بهشت با حوريان سپيد تن و خوش روی و هميشه باکره(!) و نهرهای شراب و عسل و درختان سرسبز پرميوه و ديگر نعمتهای الهی – که البته تنها ارزوهای فروخورده و بی سرانجام اعراب بيابانگرد هزارو چهارصد سال پيش بوده اند- در طرح خود کودکان را از قلم انداخته اند! حال ببينيم که ديگر چه مواردی از قلم کم حوصله پردازندگان عجول طرح بهشت خيالی افتاده است.

در تازينامه در مورد بهشت می خوانيم:
? ميوه هایي که خود بر می گزينند و گوشت پرنده هر چه بخواهند و «حوران درشت چشم» همانند مرواريدهایي در صدف همه به پاداش کارهائي که می کرده اند?( الواقعه؛ 20 تا 24). بعد می افزايد: ? اما اصحاب سعادت چه حال دارند؟ در زير درخت سدر بی خار و درخت موزی که ميوه اش بر يکديگر چيده شده و «سايه ای دايم» و «آبی همواره روان» و ميوه ای بسيار که نه منقطع می گردد و نه کس را از ان باز می دارند و زنانی ارجمند، ان زنان را ما {خدا} افريديم وچه افريدنی(!) و دوشيزگان ساختيم که معشوق همسران خويشند برای اصحاب سعادت.?(الواقعه؛ 27 تا 38(
حتی خداوند در جايي پا را از اين هم فراتر می گذارد و حکم ممنوعيت شراب را که در همين تازينامه صادر کرده و ان را از بدترين دشمنان مومن ناميده در بهشت لغو می کند: ? اينان مقربانند در بهشتهای پر نعمت بر تختهائی مرصع نشسته و «پسرانی همواره جوان» گردشان می چرخند با قدحها و ابريقها و جامهايي از شرابی که در جويها جاری است که از نوشيدنش نه سردرد گيرند و نه بيهوش شوند. (الواقعه؛ 11و 12- 17تا 19)
پس می بينيم که خداوند مهربان نه تنها دختران درشت چشم که حتی پسران هميشه جوان را نيز برای تکميل عيش برادران مومن{اينجا نيز چون هميشه خواهران مومن حذف شدند!} در اختيارشان قرار می دهد!

اکنون در راستای افسانه پر هيجان بهشت، پيرمرد 85 ساله ای را در نظر بگيريم که اخيرن با حضرت عزرائيل ملاقات کرده و قرار است با نوای صوراسرافيل بيدار شود. علاوه بر سئوالات مشابهی که در مورد کودک چهار ساله مطرح گشت، پرسشهای ديگری نيز پيش می ايند:
با وجود کهولت سن و ضعف جسمی و جنسی، حوريان «مرواريد چشم» خداوند به چه کار اين پيرمرد زبان بسته می ايند؟! با وجودی که – طبق دلايل گفته شده- امکان تغيير فيزيکی و بيولوژيکی و حتی روحی در اين شخص غير ممکن است، جز اين است که پيرمرد بی نوای ما بايد در زمانی به وسعت بی نهايت عشوه زيبارويانی که خداوند در وصفشان در ايه 35 سوره الواقعه تأکيد می کند «و چه افريدنی» را ببيند و حسرت بدل بر سرنوشت خويش لعنت بفرستد؟ گذشته از ان، پی امدهای اجتناب ناپذير پيری همچون اختلالات دستگاه گوارش و ضعف شنوايي و بينائي و ديگر ضعفهای جسمی او چه خواهد شد؟ برطرف خواهد شد؟ در اين صورت او ديگر همان فرد نيست! او را جوان خواهند کرد؟ پس با وجود حذف قسمتی از طول زندگی او، چگونه می خواهند حساب تمامی اعمالی که او در زندگيش انجام داده را دقيقن بررسی کنند؟! شايد بهترين (پر ثواب ترين!) قسمت زندگی او همان ايام پيری بوده باشد و او پس از سالهای پر از گناه توبه کرده و خداوند بخشنده هم توبه او را پذيرفته باشد، حال اگر قسمت پرثواب و بهشتی زندگی او حذف شود، ايا باز او می تواند اجازه ورود به بهشت را دريافت کند؟
نکته بسيار عجيب اينکه در داستان اسطوره ای بهشت، دو گروه – يکی بسيار مهم- انسانی عملن حذف شده اند: نخست بانوان که نيمی از جامعه بشری را تشکيل می دهند و معلوم نيست که در جهان اخرت تکليف انان در بهشت مردانه خدواند چه خواهد شد! و دومين گروه مردمی هستند که در نواحی پر باران کره زمين و يا قطب شمال زندگی می کنند و به خاطر شرايط طبيعی زيست محيطی که از سوی همين خداوند عادل به انان تحميل شده هيچ علاقه ای به «سايه دائمی درختان» و «نهرهای هميشه جاری و پر اب» بهشتی وعده داده شده ندارند! می پرسيم اين چگونه خدای عادلی ست که گروه بزرگی از انسانها را عمدن حذف نموده و چگونه خدای اگاه و دانائي ست که از وجود مناطق استوايي و استپ و تند را و قطبی بی خبر است؟!

علاوه بر ياوه های بی اساسی چون ?{انان} که در راه خدا می جنگند، چه بکشند و يا کشته شوند وعده ای که خدا «در تورات و انجيل» و تازينامه داده است به حق بر عهده او{خدا} ست.?(توبه؛ 111) که از کارکنان دکانداری دين عاجزانه خواستاريم تا نمونه و يا حتی اشاره ای از اين وعده ها را در تورات و انجيل بيابند و به ما کافران نيز نشان دهند(!)، تناقض فلسفی ای که ذهن را می ازارد اينست که اصولن چه نامی می توان بر زندگی ای گذاشت که انتهايي بر ان وجود ندارد؟ ايا بدون مرگ – از لحاظ عقلی- زندگی معنا و جذابيتی می تواند داشته باشد؟ چاره وضعيت مومنينی که از بطالت دائمی بهشت دروغين و بيزاری از سکون مطلق، تنها برای ذره ای تغيير و تحول در شرايط کسالت بار خويش حتی ممکن است ارزوی رفتن به جهنم را بکنند چه خواهد بود؟!

اينها تنها گوشه ای بود از مجموعه پرسشهای مربوط به افسانه تناقض برانگيز و اسطوره ای بهشت که به قدمت تاريخ همواره انسان در باره اش پرسيده و همواره نيز بی پاسخ مانده است. با اميد به روزی که شناخت اصولی ما از ماهيت اسطوره ای داستان های مذهبی راهگشای کنار گذاردن پندارهایي باشد که همه گاه سدی بزرگ در راه سعادت بشر بوده اند.

پر اميد که چنين شود.


از سايت کافر http://kaafar.netfirms.com/

بزرگترين تناقض فلسفی تازينامه

با مطالعه تازينامه و همچنين گذری در ميان متون مرجع و احکام اسلامی به تناقض آشکاری بر می خوريم که می توان از ان بعنوان بزرگترين تناقض فلسفی تازينامه ياد کرد. در همين راستا، ژول لابيوم J. Labeaume اسلام شناس قرن نوزدهم فرانسه در کتاب ارزنده «تجزيه تازينامه» ، به بيش از صد ايه مختلف اشاره می کند که پيرو ان، تمامی مسائل مربوط به انسان و جهان و کائنات از جمله اعمال و کردار انسان، تمامی سخنان و افکار، تولد و مرگ و بطبع طول عمر، احساسات درونی و ريزترين فعل و انفعالات مجموعه طبيعت و کهکشانها و حتی کوچکترينشان – همه و همه- توسط خداوند از پيش مشخص و تعيين شده و بطور دقيق در «لوح محفوظ» ثبت و نگهداری می شود. پس بدينسان، انسان عاری از قدرت تشخيص و انتخاب است.

اما در سوی ديگر، همين خداوند متعال در اياتی چند شديدن تهديد و تأکيد می کند که » انسان مسئول مستقيم اعمال خويش است و برای انانی که به راهی غير از انچه مقرر کرده ايم می روند اتشی سخت مهيا کرده ايم»(104 انعام، 15 جاثيه، 67 توبه، 51 اعراف، النجم 38 و 39(

و باز در کنار اين تناقض اشکار «يک بام و دو هوا»، می بينيم که در جای ديگر خداوند در اقدامی غير مترقبه اعلام می کند که «شيطان را مأمور گمراهی انسانها قرار داده است» (سبا؛ 21) در همين رابطه دکتر شجاع الدين شفا چنين متذکر می شود: » البته با همه گذشت قرون، هنوز بدين دو پرسش پاسخ قانع کننده ای داده نشده است که اگر خدا خودش به شيطان اجازه داده بود که مردمان را گمراه کند، گناه ادم و حوا که فريب اين شيطان را خوردند چه بود؟ و بفرض انهم که اين دو گناهکار بودند چرا بايد فرزندان نسل های بعدی انها بابت گناه اين پدر و مادر ساده لوح جواب پس بدهند؟».(تولدی ديگر؛ 388) حال با توجه و بر مبنای چنين چند گانگی هائی، چگونه می توان جايگاه «جبر» و «اختيار» را در فلسفه دين اسلام از هم تفکيک کرد؟!

اگر انسان «مختار» است، پس منظور از تأکيدهای مکرر تازينامه برای «از پيش تعيين شده بودن» همه چيز و وجود نوعی مرکز بايگانی بنام «لوح محفوظ» و اصولن «فلسفه تقدير» چيست؟ اگر انسان «اجبار» داشته و در حوزه ای غير اختياری می زيد، پس ديگر تدارک مکانهايي بنام «بهشت» و «جهنم» بمنظور پاداش و جزای اعمال انسان در چيست؟! و اصولن سنجش اعمال انسان بر چه مبنايي انجام می گردد و اين سنجش در حياتی کاملن مشخص و از پيش تعيين شده چه کاربردی دارد؟!

اين تضاد عميق سالهاست که از سوی منتقدين به پرسش گرفته شده، بدون انکه هيچيک از علمای مذهبی تا کنون توانسته باشد پا سخی درخور بدان بدهد. علمای مذهبی- خصوصن روشنفکران مذهبی- نيک می دانند که پاسخگويي به چنين پرسشی مستلزم ناديده گرفتن اصول اساسی و مسلم دين اسلام است- که طی ان دکانداری دين در هر جا به فراخور زمان حکمی از استين بيرون می اورد-، بنابراين انان با پيچاندن صورت مسئله و با طرح سئوالاتی ديگر به عوض جواب، عملن از پاسخگويي طفره می روند. اين شانه خالی کردن از پرسشهای خردگرايان و فرار از پاسخ دهی با مطرح کردن حکم کليشه ای «در کار خدا و رسولش مداخله نکنيد» به منظور به بن بست رساندن پرسش و خاموش کردن عقل نقاد پرسشگر، – با وجود ريشه ای کهن – تحقيقن نتوانسته و نخواهد توانست انسان خردگرا و کاوشگر را قانع کند، زيرا رشد علم در عصر حاضر و تکاپوی بی وقفه انسان در راه برون رفت از خيل مشگلاتی که بشر تاريخن بدان گرفتار امده، خودبخود اصول پوسيده مذهبی را به چالش جدی گرفته و نياز به شفافيت باورهای انسانی را دو چندان کرده است.