مخالفت با طلاق دختر 8 ساله

به علت انتخابات می خواستم مدتی به نقد دین نپردازم ولی متاسفانه امکان پذیر نیست!

وقتی می گوییم بعضی مسلمانان با دختر 9 ساله ( آن هم 9 سال قمری ) ازدواج می کنند نگویید که این موضوع مربوط به گذشته است! یا اینکه دختر 9 ساله ی عرب به اندازه ی دختر 18 ساله ی ماست!

از نظر من این موارد ازدواج نیستند و تجاوز جنسی به کودک محسوب می شوند. زیرا کودک 9 ساله هیچ درکی از ازدواج ندارد

وقتی محمد 57 ساله با دختر 9 ساله ازدواج می کند و همچنین دختر 9 ساله ی خود را شوهر می دهد. به نظر شما پیروانش باید چه کنند؟
به هر حال پست زیر را بخوانید و قضاوت کنید.

مخالفت قاضی سعودی با طلاق دختر 8 ساله
مخالفت مجدد یك قاضی عربستان با طلاق یك دختر بچه هشت ساله موجب اعتراض مدافعان حقوق زنان و کودکان در این کشور شد .

به گزارش شبکه خبر ، شوهر این کودک ، 47 ساله است . این دومین بار است که دادگاه با طلاق این کودک مخالفت می کند . وكیل مادر این دختر گفت : دخترش هنوز با او زندگی می كند و نمی داند با یک یك مرد 47 ساله ازدواج کرده است . مادر این کودک نیز تصادفی از ازدواج دخترش اطلاع یافته است . ظاهرا این ازدواج را یكی دیگر از اعضای خانواده به صورت پنهانی ترتیب داده است .

قاضي شيخ حبيب الحبيب متذكر شده كه اين دختر وقتي به سن بلوغ رسيد مي تواند تقاضاي طلاق را به دادگاه ارائه كند و مادر وي به دليل اينكه قيم قانوني وي نيست حق اينكار را ندارد. پدر اين دختر 8 ساله كه قيم قانوني اوست مقدمات ازدواج دخترش را با دوست نزديك 47 ساله اش فراهم كرده است. در اولين دادگاه اين كودك كه به درخواست مادر و وكيل او برگزار شد , قاضي با درخواست طلاق موافقت نكرد و فقط به شوهر 47 ساله اين دختر الزام كرد كه تعهد نامه ايي را امضا كند كه تا زماني كه اين كودك هشت ساله به بلوغ نرسيده , از سكس با او خودداري كند و قاضي همچنين متذكر گرديد كه دختر 8 ساله بعد از رسيدن به سن بلوغ مي تواند به تنهايي تقاضاي طلاق خود را از شوهرش به دادگاه ارائه دهد.

صندوق كودكان سازمان ملل یونیسف نیز با صدور بیانیه ای در این باره ابراز نگرانی و مخالفت خود را با ازدواج كودكان در هر شرایطی اعلا م كرده است . یكی ازبستگان این دختربچه عربستانی گفته است قرار است دادگاه تجدیدنظر مجددا تا چند هفته دیگر به این پرونده رسیدگی كند.

کپی شده از +
+

آیا محمد دارای معجزه بود؟ قسمت چهارم-آخر

در زیر آخرین پست از سری پست هایی با نام «آیا محمد دارای معجزه بود؟» را قرار دادم. این مطلب را هم در سایت افشا مشاهده نمودم، از آنجا که بیشتر مطالب آن بنظرم معقول و منطقی آمد ( با برخی از عبارات بکار رفته شده در پست زیر درباره ی محمد موافق نیستم )آن را در وبلاگم قرار دادم. به علت طولانی بودن آن را به چهار قسمت تقسیم کردم.
در قسمت اول، به قرآن رجوع کردیم و دیدیم که آیات بسیاری بر بی معجزه بودن وی تاکید دارند، از جمله سوره ی اسرا، آیات 90 الی 93، که به دیدار محمد با سران قریش اشاره دارد و این مجرا را در سیرت رسول الله نیز بررسی نمودیم.
در قسمت دوم، سفسطه ی آقای مطهری درباره ی علل شانه خالی کردن محمد از انجام معجزه را دیدیم و به آن ها پرداختیم.
قسمت سوم، مربوط به شق القمر
و قسمت چهارم، مربوط به داستان معراج می باشد که در زیر توضیحاتی درباره ی آن آمده است.

در مورد معراج.

معراج از ریشه عروج به معنی لغوی بالا رفتن است و در اصطلاح به این گفته میشود که محمد به آسمانهای بالا رفته است و آمده است و مسلمانان گاهی اینرا یکی از معجزات محمد میدانند. واژه میراژ هم بطور تصادفی به یک شرکت هواپیمایی تعلق گرفته است. بر خلاف شق القمر که در ذکر شدن آن در قرآن میتوان شک فراوان ورزید، در قرآن به معراج به روشنی اشاره شده است:

سوره اسراء آیه 1
سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ
پاك و منزه است خدائي كه بندهاش را در يك شب از مسجد الحرام به مسجد اقصي كه گرداگردش را پر بركت ساختيم برد، تا آيات خود را به او نشان دهيم او شنوا و بيناست.

اما گفته نشده است که «بنده اش» چه کسی است، گمان نمیکنم از خود قرآن بتوان استدلالی آورد که «بنده اش» بر محمد دلالت داشته باشد، آیات بعدی این سوره نیز از موسی و نوح یاد میکنند و آنها را نیز «بنده ما» میخوانند»، موسی به مسجد الاقصا نزدیکی بیشتری داشته است، ابراهیم نیز بنابر خرافات اسلامی خانه کعبه را بنا میکند (مراد از مسجد الحرام همان خانه کعبه است) و بعد به اسرائیل باز میگردد، بنابر این ممکن است این آیه اساساً بر محمد دلالت نکند و این ناشی از سبک احمقانه قرآن در یاد کردن از ماجرا ها است، اما با توجه به اشتهار ماجرای معراج میتوان پذیرفت که این آیه بر محمد دلالت میکند. از نکات جالبی که به این آیه ارتباط پیدا میکند آن است که مسجد الاقصی (در لغت به معنی دورترین مسجد) در آن زمان وجود نداشته است و سالها بعد توسط مسلمانان ساخته شده است، برخی را باور بر آن است که این آیه بعدها به قرآن الحاق شده است (برای نمونه به نوشتاری با فرنام مسجد الاقصی از دکتر علی سینا مراجعه کنید)، در صورتی که چنین نظریه ای درست باشد دیگر این آیه جای بحث ندارد، متن الحاق شده به قرآن نمیتواند نشان دهد که محمد واقعاً به معراج رفته یا دستکم چنین ادعایی داشته است. در مورد معراج محمد و چگونگی آن توافق نظری بین محدّثین و تاریخ نویسان وجود ندارد. در منابع اخباری که پیرامون معراج آورده شده اند اختلافات فراوانی دیده میشوند، همین قضیه از اعتبار گزارشات تاریخی حاکی از وقوع معراج میکاهد. علامه مجلسی در کتابش بحار الانوار حدود 50 صفحه را به نقل روایات مختلفی که در مذاهب مختلف درباره ماجرای معراج گفته شده اختصاص داده است (14)، و هر کدام از این روایات با دیگری اختلافات جزئی تا فاحش دارند. روشن است که این تناقضات نشان میدهند محدّثین و تاریخ نویسان مسلمان در توصیف معراج دست بازی داشته اند و هر کدام بر باب میل خود سازی نواخته اند.

مگر خدا در بالاست؟ شاید برای یک دسته از مسلمانان امروزه ابلهانه به نظر برسد که خدا دارای جایی باشد، من در نوشتاری با فرنام «مقایسه الله و خدا» نشان داده ام که الله در قرآن کاملاً دارای جسم است و در قرآن اساساً ماوراء طبیعت وجود ندارد و همه چیز طبیعی است اما بعضی چیزها نامرئی یا در ادبیات قرآن «غیب» هستند. در معراج نیز فرض شده است که محمد به آسمان ها سفر کرده تا خدا و جهنم و بهشت را ببیند. اساساً عروج همانطور که گفته شد یعنی صعود کردن، بالا رفتن. این دیدگاه با ویژگی های خدای فلسفی سازگار نیست و در نوشتار یادشده به این مسئله به اندازه کافی پرداخته شده است.

مگر بهشت و جهنم شروع شده؟ در برخی از روایاتی که از معراج وجود دارد گفته شده است که محمد جهنم را نیز دیدار کرده است، محمد حتی از جهنم اخباری را نیز آورده است، مثلاً گفته است که اکثر ساکنین جهنم را زنان ناسپاس تشکیل میدهند (15) اگر واقعاً اینگونه باشد جهنم باید شروع شده باشد! این در حالی است که در قرآن به روز قیامت اشاره میشود، روزی که فرا خواهد رسید-یعنی در آینده است و تنها پس از آن است که مردم به بهشت یا جهنم فرستاده خواهند شد، بنابر این، روایاتی که حاکی از دیدار محمد از بهشت و جهنم هستند حتی از نگر اسلام نیز باطل هستند!

پیامبر واقعاً برای به آسمان رفتن به شبه الاغ احتیاج دارد؟ آیت الله سبحانی در کتاب معروف خود که در حوزه تدریس میشود نوشته است (16):

… یک مرتبه صدای آشنایی به گوشش رسید، آن صدا از «جبرئیل» امین وحی بود که به او گفت: امشب سفر دور و درازی در پیش داری و من نیز با تو همراهم تا نقاط مختلف گیتی را با مرکب فضاپیمایی به نام «براق» بپیمایید.

آیت الله زیاد در مورد این فضاپیما توضیح نداده است، شاید نخواسته است مسئله معراج بین دانشجویان و طلاب به یک جوک تبدیل شود. برای اینکه این توهم پیش نیاید که براق چیزی شبیه فضاپیماهای آپولوی امریکایی باشد، لازم است توضیح دهم که براق یک الاغ عجیب و غریب تشریف داشته اند، ظاهر این الاغ از این قرار بوده است (17):

رسول خدا را شب هفدهم ربیع الاول یک سال پیش از هجرت از دره ابوطالب شبانه به بیت المقدس بردند. پیامبر می فرماید: مرا بر چهار پای سفیدی که از خر بزرگتر و از استر کوچکتر بود و بر دو ران دو بال داشت که پاهای خود را با آنها به حرکت در می آورد، بردند، و چون نزدیک شدم که سوار شوم تکانی به خود داد و چموشی کرد. جبرئیل دست بر گردن آن نهاد و گفت: ای براق، از این کار که کردی آزرم نمیکنی؟ به خدا سوگند پیش از محمد بنده ای گرامی تر از او در پیش خدا بر تو سوار نشده است و براق چنان شرمگین شد که عرق فرو میریخت و آرام گرفت و من سوار شدم و سخت شتابان و تیز پیرواز میکرد و بسیار سریع میرفت؛ پشت آن کشیده و گوشهایش بلند بود و جبرئیل هم شانه به شانه من حرکت میکرد تا مرا به بیت المقدس رساند و براق در جایی که می باید توقف کند، توقف کرد و جبرئیل او را آن جا بست و برای دیگر پیامبران پیش از رسول خدا هم همان جا آن را میبسته است.

جالب اینجاست که براق خودش ابتدا پیامبر را نمیشناسد و به او جفتک میزند اما جبرئیل آنها را با یکدیگر آشنایی میدهد. آیا این تصورات ابلهانه غیر از تراوشات ذهنی یک بیمار روانی است؟ آیا اگر پیامبر اسلام در قرن 21 ام زندگی میکرد بجای براق از یک هواپیمای گلایدر یا موشک و هواپیمای قاره پیما به مسافرت نمیپرداخت تا شبه الاغ بالدار؟ چرا باید مرکب محمد همخوان با همان عصر شتر چرانی و بیابان نشینی زمان محمد باشد؟ آیا پاسخی غیر از آنکه اطلاعات سازنده این داستانها محدود به جامعه عربی آن دوره بوده است میتوان به این پرسش داد؟ یا شاید هم تکنولوژی الهی هنوز مبتنی بر الاغ و شتر است! عمادزاده توضیحات بهتری راجع به این جانور خارق العاده دارد (18):

پیغمبر فرمود براق مرکبی بوده مانند اسب از الاغ بزرگتر از قاطر کوچکتر رویش چون آدمیان و دمش چون دم اشتر و مویش چون یال اسب و دست و پایش مانند دست و پای شتر بلند و سم های او چون گاو و سینه اش چون یاقوت سرخ و پشتش چون در سفید و زینی از زینهای بهشت بر وی نهاده بودند او دو بال و پر داشت که چون طاووس حرکتش مانند برق بوده جبرئیل بمن گفت این مرکب ابراهیم است سوار شو. نگارنده گوید همه این صفات در برق موجود است (برق از نگر عمادزاده پای شتر بلند و سم های گاو دارد).

امیر المومنین و عبدالله بن مسعود از پیغمبر روایت میکند که فرمود جبرئیل مرا از خانه ام هانی بیرون آورد میکائیل را دیدم عنان اسبی را گرفته که نام او براق بود رویش چون روی آدمیان و رخش چون رخ اسبان، چشمهایش چون زهره و مریخ اغر محجل یعنی پاهای سفید و پرهای سفید چون بر کرکس دنبالش چون دنبال گاو شکمش چون سیم سپید و گردن و سینه و پشتش چون زر سرخ جبرئیل دستی بر او کشید و او را پیش آورد و من بر او سوار شدم و رو به بیت المقدس نهادیم.

من شخصاً گمان میکنم ادعای معراج ارتباطی تنگاتنگ با زنبارگی محمد و شهوت سیراب ناشدنی او دارد که نسبت به هیچ حفره ای از خود ترحم نشان نمیداد و ما اینرا بخوبی با نگاه کردن زندگی جنسی این مرد در می یابیم، در روایات تاکید شده است که او شب معراج در خانه ام هانی بوده است، ام هانی دختر ابوطالب و خواهر علی بن ابیطالب است، نام شوهرش عمرو مخزومی بوده است، وی را در هیچ کتابی زیر مجموعه ای کلکسیون زنان محمد به شمار نمی آورند، او حتی مسلمان نیز نبود، از زنانی بوده است که پس از فتح مکه اسلام آورده است، محمد در خانه این زن شبانگاهان چه میکرده است؟ آفرین، دقیقاً همینطور است هیچکار! درست است که او به خانه ام هانی رفته بود اما مشغول به براق سواری و رفتن به آسمانها و دیدار با پیامبران و خدا و بازدید رسمی از بهشت و جهنم و غیره بود، نه اینکه دستی بر سر و گوش ام هانی بمالد، بهتر است باور کنید، حتماً ام هانی هم خودش این را تایید میکند، مگر اینکه از جانش سیر شده باشد، انشاء الله که همینطور است! جالب است که محمد تنها همین یکبار به خانه ام هانی رفته است و در تواریخ اسلام تقریباً دیگر نمیتوان نامی از وی که دارای نقش و اهمیتی باشد یافت مگر در همان ماجرای معراج، آیت الله سبحانی هم گویا قاطی کرده است، یکبار ام هانی را خواهر محمد نامیده است (19) و در جای دیگر وی را دختر ابوطالب یعنی دختر عموی محمد خوانده است (20)، شاید هم آیت الله سبحانی میخواهد چیزی را قایم کند؟ پیامبر بدجوری هوای ام هانی را داشته است، به حدیث زیر توجه کنید:

صحیح بخاری، پوشینه 4، کتاب 53، شماره 396
ام هانی روایت کرده است:
دختر ابوطالب: من در روز فتح مکه به نزد رسول الله رفتم و او را در حال استحمام یافتم، و دخترش فاطمه در حال نظاره کردن او بود. من به او درود گفتم و او پرسید «چه کسی است؟»، من گفتم «من، ام هانی دختر ابی طالب». او گفت «خوش آمدی ای ام هانی». وقتی که استحمام را تمام کرد، ایستاد و هشت رکعت نماز خواند در حالی که تنها یک لباس برتن داشت! من گفتم برادرم علی گفته است که مردی را که من به او پناه برده ام خواهد کشت، آن مرد فلان بن فلان ابن حبیره است». رسول الله گفت «ای ام هانی!، ما به او امان خواهیم داد، به کسی که تو به او امان داده ای»، ام هانی گفت این ملاقات پیش از ظهر روی داد.

من گمان نمیکنم کسی تابحال به رابطه خاصی بین ام هانی و محمد اشاره کرده باشد، بخاطر همین زیاد روی این مسئله تاکید ندارم، شاید این کشف خود من باشد که بعدها منابع بیشتری بتوان برای آن پیدا کرد و شاید هم به طور کلی خطا باشد که بعداً من متوجه آن بشوم، اما در حال حاضر با این توصیفات و اسناد نظریه قابل توجهی به نظر میرسد. توجه کنید که محمد با یک تکه لباس جلوی ام هانی نماز میخوانده است، آیا چنین کاری را در مقابل دیگران هم میکرده است و اینکار عادی بوده است؟ اگر عادی بوده است چرا ام هانی آنرا ذکر کرده است و روی آن تاکید کرده؟ از این گذشته بدون اینکه پرس و جویی در مورد شخصی که ام هانی میخواهد جلوی کشته شدن او توسط جلاد محمد علی بن ابیطالب را بگیرد بکند، به او امان میدهد، این به خودی خود نشان میدهد که محمد احتمالاً رابطه خاصی با ام هانی داشته است، محمد با برخی از عموهای خود همچون عبدالعزی یا ابولهب بسیار خشن برخورد میکرد، پس بعید است که علت این توجه خاص از جانب محمد به ام هانی تنها رابطه خویشاوندی باشد. از این گذشته به پیامبر خدا نگاه کنید که اگر یک زن چنین درخواستی از او نمیکرد، رژیمش و دژخیمانش جان انسانی را میگرفتند، جان انسانها در نزد این مرد جنایت پیشه و شیاد چقدر اهمیت داشته است؟ عمادزاده ماجرای معراج را از جانب ام هانی اینگونه نقل کرده است (21):

قالت ام هانی ما اسری رسول الله الامن بیتی و کان فی بیتی نائماً عندی تلک اللیله فصلی العشاء الاخره ثم نام فتمنا و لما کان قبیل الفجر فیبنا هو فلما صلی الصبح وصلینامعه – قال یا ام هانی لقد صلیت معکم العضاء الاخره کما رایت بهذا الوادی ثم جئت بیت المقدس فصلیت فیه ثم صلیت صلوه الغاء معکم الان کماترین. انس ابن مالک از ام هانی در تفسیر عام

ام هانی دختر ابوطالب خواهر امیرالمومنین علی است. میگوید پیغمبر خدا در خانه من خوابیده بود و نماز عشا را گذارد و خوابیدند ما هم خوابیدیم قبل از طلوع فجر دیدم نماز میگذارد با هم برخاستیم و با هم نماز خواندیم آنگاه فرمود ای ام هانی من نماز عشارا در این وادی گذاردم و رفتم به بیت المقدس و آنجا نماز گذاردم و نماز صبح را برگشتم همین جا چنانکه میبینی گذاردم.

ابوصالح نیز از ام هانی روایت کرده که رسول خدا (را) از حجره من به آسمان بردند – نماز عشاء خواند و خوابید و من با او نماز خواندم و خوابیدم او نماز میخواند که من بخواب رفتم تا آنکه مرا برای نماز صبح بیدار کرد و فرمود ای ام هانی برخیز تا برای تو حدیثی عجیب میگویم.
گفتم یا رسول الله احادیث و احوال شما همه عجیب و شگفت انگیز است.
فرمود چون نماز خفتن گذاشتم جبرئیل آمد و گفت برخیز و بیرون آی چون برخاستم و از حجره بیرون رفتم فرشته ای و اسبی ایستاده بود بمن گفت بر پشت این مرکب براق بنشین سوار شدم تا در لحظه ئی کوتاه دیدم در بیت المقدس هستم آنجا نماز بگذاردم.
پیغمبر تمام حدیث معراج را برای من فرموده و اضافه کرد که اکنون نماز صبح با شما گذاردم.

عمادزاده در ترجمه حدیث نخست اشتباه میکند، یا اگر بدبینتر باشیم دروغ میگوید!، او گفته است رسول خدا پیش من خوابیده بود! عندی یعنی نزد من، توجه داشته باشید که صیغه جمع نیز آورده نشده است، گفته نشده است عندنا، در نتیجه محمد به گفته ام هانی تنها در کنار ام هانی بوده است و کس دیگری در آنزمان در خانه یا در اطراف جایی که محمد و ام هانی خفته بودند نبوده است، اما بعدها صیغه جمع بکار برده است یعنی برای نماز خواندن و غیره آنچه از حدیث بر می آید آن است که اشخاص دیگری نیز بوده اند، البته ممکن است محمد یا راوی از جانب احترام صیغه جمع بکار برده باشد نه برای نشان دادن اینکه چند نفر حاضر بوده اند، این دیدگاه در حدیث بعدی که عمادزاده نقل میکند و در آن صیغه ها کاملاً مفرد هستند قوت بیشتری می یابد. از این گذشته معجزه معراج خیلی ساده به نظر میرسد، محمد خوابیده و بلند شده و گفته که به معراج رفته! شما هم میتوانید اینگونه معراج کنید، بخوابید و بعد از بیدار شدن ادعا کنید که با الاغ پرنده به سیاره مشتری رفته و بازگشته اید.

آری بهترین جواب برای مردمی که فردای آن شب از محمد میپرسیده اند دیشب کجا بودی، این بوده است که من در آسمانها بودم و با جبرئیل جهان را میدیدم! حواس مردم پرت میشد و از او در مورد سفرش به آسمانها سوال میکردند، نه در مورد اینکه در خانه ام هانی چه میکرده است! در برخی از تواریخ آورده شده است که کفار از محمد نشانه هایی از مسجد الاقصی خواستند تا اطمینان حاصل کنند که محمد دروغ نمیگوید و محمد به آنها پاسخ درست داده است، حتی اگر این گزارشهای تاریخی نیز درست باشند بازهم به نظر نمیرسد توصیف کردن یک جا به معنی این باشد که آدم توصیف کننده دیشب در آنجا بوده! گفته میشود محمد از کاروانانی که قرار بوده است به مکه برسند خبر داده است، اینکار نیز نمیتواند معراج را اثبات کند، مگر محال است که محمد از حرکت کاروانهایی که منظم حرکت میکردند و گاهی از کنار کاروانهای دیگر رد میشدند یا پیک هایی را برای بررسی اوضاع جلوتر از کاروان میفرستادند آگاه شود؟ تازه تمامی اینها در صورتی درست هستند که گزارش های تاریخی کاملاً درست و قابل اتکا باشند! برخی از مسلمانان میگویند این ماجرا باعث مسلمان شدن عده ای از مردم شد، پس واقعیت دارد! این هم استدلال درستی به نظر نمیرسد، همین امروز هم افرادی بدون جستجو برای یافتن حقیقت به چنین مزخرفاتی باورمند میشوند اما این به معنی درست بودن آن باور نیست! اعراب شتر چران بیابانگرد 1400 سال پیش گمان نمیکنم شعور و هوششان بیشتر از دکتر بنی صدر تحصیل کرده فرانسه یا دکتر عبدالکریم سروش تحصیل کرده انگلستان باشد، همچنین در مقابل آن افراد، اشخاص زیادی نیز بودند که این را انکار کردند و محمد را دروغگو خواندند، این به آن در!

جالب است بدانید که داستان معراج خود ساخته محمد نیست، بلکه ایده ای است که از باورهای دینی زرتشتی به عاریت گرفته شده است. نخستین منبعی که میتوان به آن اشاره کرد کتاب ارداویراف نامه (22) است که در حدود 400 سال پیش از هجرت در زمان اردشیر ساسانی نوشته شده است، موبدان زرتشتی، پدران ملایان امروزی برای اینکه به تعالیم راستین زرتشت و اهورا مزدا پی ببرند و با مشکلات دوران خودشان که شک، الحاد و بیخدایی نیز بعنوان یکی از آن مشکلات ذکر شده است (فصل 1) مردی را با مراسمی انتخاب میکنند، به او منگ و می میدهند تا او بیهوش شود و نزد اهورامزدا برود و از آن دنیا اخباری را بیاورد (مگر فقط مسلمانان باورهای ابلهانه دارند؟)، نتیجه این اخبار در کتاب تهوع آوری است که شیوه شکنجه شدن مردم را در آن دنیا بخاطر ارتکاب گناهان مسخره ای همچون نزدیک شدن به آتش در هنگام حیض و غیره به تفصیل و با دقت همچون بخش دیدار از جهنم اثر دانته، کمدی الهی شرح میدهد میتوان یافت. جرائم فکری را نیز میتوان در این اثر یافت، مثلا:

فصل 56
پس دیدم روان آنهایی که مارها آنها را میگزیدند و میجویدند. و پرسیدم آنها روان چه کسانی هستند؟ سروش اهلو و آذرایزد گفتند: این روان آن دروندانی است که در گیتی ایزدان و دین را انکار کردند.

فصل 61
و دیدم روان آن دروندانی که می بلعیدند و میریدند و دیگر بار میبلعیدند و میریدند. پ پرسیدم این روان چه کسانی هستند؟ سروش اهلو و آذرایزد گفتند : این روان آن دروندانی است که دی گیتی مینو (یعنی هرچه روحانی است) را باور نداشتند و بر دین دادار اورمزد ناسپاس بودند و بر نیکی که در بهشت و بدبختی که در دوزخ است و به بودن رستاخیز و تن پسین (زندگی مادی واپسین پس از رستاخیز) به گمان (=مشکوک، در شک) بودند.

وه شاپور نام کسی است که این مسئولیت به گردن او می افتد، او هفت روز در بیهوشی به سر میبرد (عدد هفت شباهت به هفت آسمانی که محمد طی کرده است دارد) در سفرش به آسمانها (فصل 11 ام) با بزرگان دینی همچون زرتشت سپیتمان، کی ویشتاسپ، جاماسب، ایسدواستر، پسر زرتشت و دیگر دین برداران و پیشوایان دین دیدار میکند، همچنان که محمد نیز با تنی چند از پیامبران بر اساس روایات اسلامی دیدار میکند. بنابر این ایده به آسمانها رفتن و با پیامبران پیشین دیدار کردن و به بهشت و جهنم رفتن و غیره ایده جدیدی نبوده است، ممکن است محمد که تاجر نیز بوده است و به اطرافش سفر میکرده است خود مستقیماً یا از طریق تجار دیگر با این مزخرفات آشنایی پیدا کرده باشد و آنرا به خود نسبت داده باشد، شاید هم تاریخ نویسان مسلمان برای اینکه برای محمد معجزه ای بسازند چنین چیزهایی را از زرتشتیان اقتباس کرده اند. در واقع اینکه شخصی را مست و نشئه کنند تا پیش خدا برود از نگر من همانقدر مضحک و قابل اتکا است که محمد سوار الاغ شود و به آسمان برود و با الله و سایرین دیدار کند.

کلیر تیسدال محقق و میسیونر مسیحی که حدود صد سال پیش در ایران و شهر اصفهان به تحقیق در مورد اسلام پرداخته است معتقد است افزون بر ارداویراف نامه زرتشتیان خود معتقدند که زرتشت نیز به آسمانها رفته است و اهریمن را دیده است، ریشه به آسمان رفتن و معراج در ادیان هندی نیز وجود دارد، حتی در میان فرقه های گمراهی از مسیحیت نیز میتوان آثاری را یافت که مدعی به معراج رفتن ابراهیم هستند. (23)، بررسی تک تک این موارد و مقایسه آنها با معراج که کار بسیار جالبی است براستی از حوصله این نوشتار خارج است، گمان میکنم ارداویراف خود به خوبی ریشه اسطوره معراج را نشان بدهد. احتمال کدام قضیه از نگر شما بیشتر است؟ اینکه محمد واقعاً به معراج رفته باشد یا اینکه داستان معراج را از منابعی که در اطرافش وجود داشته اند تحریف کرده باشد؟ محمد حتی زحمت افسانه سازی را هم به خود نمیداده است بلکه افسانه های ساخت دیگران را دزدی ادبی میکرده است!

افزون بر استدلالهای بالا اگر به آیاتی که در بخشهای پیشین معرفی شد (سوره بقره آیه 118، بقره 145، سوره انعام آیه 6، سوره یونس آیه 20، سوره رعد آیه 7) مجدداً نظری بیافکنیم خواهیم فهمید که محمد یقیناً در مکه معجزه ای انجام نداده است، و از آنجا که هم شق القمر و هم معراج جزو معجزاتی هستند که مسلمانان معتقدند در مکه اتفاق افتاده اند میتوان نتیجه گرفت که محمد یا اینکار ها را انجام نداده است، یا اگر انجام داده است خود آنها را معجزه نمیدانسته است، و الا در پاسخ به پرسش کفار و مشرکین نمیگفت من تنها یک بند دهنده هستم، بلکه میگفت من برای شما شق القمر کردم و به معراج رفتم!

پانویس :
14) بحار الانوار، علامه محمد باقر مجلسی، پوشینه دوم برگ 476
15) صحیح بخاری پوشینه 1 کتاب 2 شماره 28.
16) فروغ ابدیت، آیت الله جعفر سبحانی، چاپ بیستم، بوستان کتاب قم، 1384، برگ 367.
17) طبقات کبری، محمد بن سعد کاتب واقدی، پوشینه نخست، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی، انتشارات فرهنگ و اندیشه، تابستان 1374، برگ 200.
18) معراج، اقتباس و نگارش عماد الدین حسین اصفهانی، شهیر به عماد زاده، چاپ دوم (نام ناشر در کتاب ذکر نشده است) 1357 هجری تهران، برگ 127.
19) فروغ ابدیت، آیت الله جعفر سبحانی، چاپ بیستم، بوستان کتاب قم، 1384، برگ 367.
20) همانجا برگ 370.
21) معراج، اقتباس و نگارش عماد الدین حسین اصفهانی، شهیر به عماد زاده، چاپ دوم (نام ناشر در کتاب ذکر نشده است) 1357 هجری تهران، برگ 85.
22) ترجمه فارسی استفاده شده ارداویراف نامه، از کتاب ارداویراف نامه (ارداویراز نامه)، ترجمه و تحقیق دکتر ژاله آموزگار، شرکت انتشارات معین-انجمن ایرانشناسی فرانسه، از ترجمه فیلیپ ژینو اقتباس شده است.
23) W. St. Clair-Tisdall, Chapter 5, Sources of the Quran: Zoroastrian and Hindu Beliefs +

بن مایه +

آیا محمد دارای معجزه بود؟ قسمت سوم

در پست های گذشته تا حدودی در مورد اینکه «آیا محمد دارای معجزه بود؟» (قسمت اول، قسمت دوم) بحث کردیم، به ادامه ی موضوع می پردازیم.

شق القمر

شق القمر و معراج دو روایت از زمان محمد هستند که بر اساس آنها محمد به معجزه دست زده است. برخی از مسلمانان را باور بر آن است که در قرآن نیز به این دو ماجرا اشاراتی شده است. این دو واقعه معمولاً از بزرگترین معجزات محمد برشمرده میشوند و پیرامون آنها در کتب دینی بسیار سخن رفته است و قلم فرسایی شده است. در این بخش نشان خواهم داد که این دو واقعه را نمیتوان به درستی در قرآن بگونه ای که ادعا میشود یافت و همچنین نشان خواهم داد که دلیلی برای باور داشتن به وقوع آنها وجود ندارد و موضع خردگرایانه در قبال این ادعاها انکار و نفی است.

در مورد شق القمر. شق شدن یعنی تکه شدن، شق القمر نیز یعنی تکه شدن یا دوپاره شدن ماه. در قرآن آیه ای هست که میگوید ماه دوپاره شده است، و برخی مسلمانان میگویند این آیه به یکی از معجزات محمد اشاره دارد. به این آیه و آیات بعدی که در سوره قمر قرآن آمده اند توجه کنید.

سوره قمر آیات 1 تا 12
1- قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت.
2- و هر گاه نشانه و معجزهاي را ببينند اعراض كرده مي‏گويند: اين سحري است مستمر!
3- آنها (آيات خدا را) تكذيب كردند و از هواي نفسشان پيروي نمودند و هر امري قرارگاهي دارد.
4- به اندازه كافي براي انزجار از بديها اخبار (انبيا و امتهاي پيشين) به آنها رسيده است.
5- اين آيات، حكمت بالغه الهي است اما انذارها (براي افراد لجوج) مفيد نيست.
6- بنابراين از آنها روي گردان و روزي را به يادآور كه دعوت كننده الهي مردم را به امر وحشتناكي دعوت مي‏كند (دعوت به حساب اعمال).
7- آنها از قبرها خارج مي‏شوند در حالي كه چشمهايشان از وحشت به زير افتاده و (بي هدف) همچون ملخهاي پراكنده به هر سو مي‏دوند!
8- در حالي كه (بر اثر وحشت و اضطراب) به سوي اين دعوت كننده گردن مي‏كشند و كافران مي‏گويند امروز روز سخت و دردناكي است.
9- پيش از آنها قوم نوح تكذيب كردند (آري) بنده ما (نوح) را تكذيب كرده و گفتند: او ديوانه است و (با انواع آزارها) او را (از ادامه رسالتش) بازداشتند.
10- او به درگاه پروردگار عرضه داشت: من مغلوب (اين قوم طغيانگر شده‏ام، انتقام مرا از آنها بگير.
11- در اين هنگام درهاي آسمان را گشوديم و آبي فراوان و پي در پي فروباريد.
12- و زمين را شكافتيم و چشمه‏هاي زيادي بيرون فرستاديم، و اين دو آب به اندازه‏اي كه مقدر بود با هم درآميختند.

آیه ای که مسلمانان آنرا مرتبط با شق القمر میدانند آیه یکم این سوره است، یکبار دیگر به این آیه توجه کنیم:

سوره قمر آیه 1
اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ
قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت.

این آیه میگوید «الساعه» نزدیک شد، و ماه از هم شکافت، آیت الله مکارم شیرازی ساعه را به قیامت ترجمه کرده است؟ به چه دلیل؟ به دلیل اینکه تقریباً هرجای قرآن که واژه الساعه آمده است منظور قیامت بوده است (برای نمونه نگاه کنید به الأنعام: ٣١، الأعراف: ١٨٧ ، يوسف: ١٠٧ ، الحجر: ٨٥ ،النحل: ٧٧ ، مريم: ٧٥ ، الحج: ٥٥ ،الروم: ١٤ ،غافر: ٤٦ ،فصلت: ٤٧ ،الشورى: ١٧ ،الزخرف: ٨٥ ،النازعات: ٤٢ ،محمد: ١٨ ،الجاثية: ٢٧) و از این گذشته آیات 7 و 8 نیز به روشنی به این اشاره دارند که مرده ها از قبر ها بیرون می آیند و کافران فرار میکنند و غیره که تماماً نشانه های روز قیامت است، افزون بر این در آیه 46 همان سوره نیز دوباره با «الساعه» اشاره میکند، اینبار روشن است که منظور قیامت است:

سوره قمر آیه 46
بَلِ السَّاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَالسَّاعَةُ أَدْهَىٰ وَأَمَرُّ ‌
(علاوه بر اين) رستاخيز موعد آنها است و مجازات قيامت هولناكتر و تلختر است

نتیجه آنکه ترجمه آیت الله مکارم شیرازی ترجمه درستی است، این آیه میگوید قیامت نزدیک شد و ماه دو پاره شد! حال اگر این آیه به معجزه شق القمر محمد اشاره داشته باشد، باید این دو اتفاق هردو در یک زمان انجام شده باشند، یعنی هم ماه شکافته شده باشد و هم قیامت نزدیک شده باشد، حال آنکه اکنون تقریباً 1400 سال از زمانی که این آیه سروده شده است میگذرد و قیامتی رخ نداده است! در نتیجه شق شدن ماه اساساً مربوط به معجزه محمد نیست بلکه توصیفی است از روز قیامت که در آن قرار است ماه دو پاره شود، زیرا در روز قیامت قرار است ماه نیز تغییراتی بکند، ماه بی نور شود و خورشید و ماه یکجا جمع شوند! سوره قیامت به این مسئله اشاره دارد:

سوره قیامه آیات 8 و 9
وَخَسَفَ الْقَمَرُ؛ وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ.
و ماه بينور گردد؛ و خورشيد و ماه يكجا جمع شوند.

همچنین در قرآن به صراحت گفته شده است که در آسمان انشقاق (تکه شدن) روی خواهد داد و این خود نام سوره ای از قرآن است، این آیات نیز میتوانند نشان دهند که منظور آیه نخست سوره قمر توصیف روز قیامت است:

سوره انشقاق آیات 1 تا 5
1- در آن هنگام كه آسمان (كرات آسماني) شكافته شود.
2- و تسليم فرمان پروردگارش شود، و سزاوار است چنين باشد.
3- و در آن هنگام كه زمين گسترده شود.
4- و آنچه در درون دارد بيرون افكنده و خالي شود.
5- و تسليم فرمان پروردگارش گردد، و شايسته است كه چنين باشد.

همانطور که در پیشگفتار این بخش آمد قرآن همواره معجزات انبیا را با آب و تاب و تاکید بیان میکند، اما در این آیه که مسلمانان آنرا گاهی اشاره الله به معجزه شق القمر محمد میدانند نامی از محمد آورده نشده و گفته نشده که محمد چنین کرده یا ما برای محمد چنین معجزه ای را ایجاد کردیم، در ضمن سوره قمر یک سوره مکی است و در سایر سوره های مکی نیز آیه ای وجود دارد که میگوید کافران میگویند چرا محمد معجزه ای را انجام نمیدهد، با توجه به اینکه سوره یونس بعد از سوره قمر سروده شده است (6) میتوان به یقین گفت که این آیه به معجزه شق القمر دلالت نمیکند به این آیه توجه کنید:

سوره یونس آیه 20
و مي‏گويند چرا معجزه‏اي از پروردگارش بر او نازل نمي‏شود؟ بگو غيب (و معجزات) براي خدا (و به فرمان او) است شما در انتظار باشيد من هم با شمادر انتظارم (شما در انتظار معجزات اقتراحي و بهانه جويانه باشيد و من هم در انتظارمجازات شما!).

روشن است که اگر محمد شق القمر را انجام میداد، چنین پاسخی به کافران نمیداد، بلکه میگفت من برای شما معجزه کردم و آن شق القمر بود! در هیچ کجای قرآن چنین چیزی نیامده است، تمام قرآن تلاش میکند با دلایل واهی همچون ترساندن مردم و تشویق آنها به درس گرفتن از سرنوشت مردمانی که پیامبرانشان را تبعیت نکردند و نابود شدند مردم را قانع کند که از محمد تبعیت کنند، حال آیا ممکن است که محمد شق القمر کرده باشد و قرآن به صراحت به آن اشاره نکند؟ بنابر این به نگر من قرآن هرگز به این معجزه اشاره ای نداشته است، همچنین در قرآن آمده است که خود قرآن کافی است تا نشان دهد که محمد یک پیامبر است (سوره عنکبوت آیه 51)، حال اگر قرار است محمد معجزه دیگری نیز داشته باشد، آنگاه خود قرآن حرف خود را نقض کرده است یعنی در جایی میگوید خود قرآن کافی است و در جایی دیگر میگوید محمد معجزه ای دیگر نیز داشته است و این بدان معنی است که خود قرآن کافی نیست!

اما دلایل دیگری نیز برای انکار شق القمر وجود دارد، در روایاتی که مربوط به شق القمر میشود آمده است که محمد به مشرکین گفته است اگر فکر میکنید من شما را یا ماه را جادو کرده ام از مردمان سایر شهر ها بپرسید که آیا ماه دو شقه شده است یا نه؟ (7)، پیشنهاد منطقی و خوبی به نظر میرسد، آیا مسلمانان توانسته اند از تواریخ دیگری که وجود دارد، از تواریخ رومیان، ایرانیان، هندی ها، چینی ها، اقوام افریقایی و سرخپوست ها شواهدی پیدا کنند که 1400 سال پیش ماه به یکباره به دو بخش تقسیم شده است؟

من تابحال ندیده ام مسلمانان چنین اسنادی را ارائه دهند، یقیناً اگر چنین اتفاقی افتاده باشد و مردمان دیگری نیز این ماجرا را دیده باشند باید آنرا ثبت کرده باشند، اگر مسلمانان با این گزاره مخالفت دارند باید از پیامبرشان بپرسند که چرا این حرف را زده است! همچنین بعید است از مشرکین و مخالفان محمد که چنین چیزی را ببینند و باز هم با او به جنگ بپردازند، کسی که میتواند ماه را دوپاره کند لابد خیلی کارهای دیگر هم میتواند بکند، خود شما آیا حاضرید با چنین شخصی بجنگید؟ اگر مسلمان هستید فرض کنید شخصی نزد شما بیاید و بر محمد لعنت بفرستد و وقتی شما از او دلگیر میشوید به شما بگوید که یک پیامبر الهی است و در مقابل شما ماه را دو نیم کند، آیا بازهم شما از او دلگیر خواهید بود یا به تبعیت او خواهید پرداخت؟ گمان نمیکنم عاقلانه باشد که کسی از چنین شخصی تبعیت نکند.

افزون بر این اگر ماه واقعاً در 1400 سال پیش دو نیم شده باشد، علاوه بر آثار باستانی و تاریخی که انتظار میرود مردم در این مورد از خود بجای گذاشته باشند، باید انتظار اسناد علمی را نیز داشته باشیم، چندان برای دانشمندان دشوار نیست که بفهمند آیا ماه در گذشته به دو قسمت تقسیم شده است یا نه. جالب اینجاست که برخی از مسلمانان اسنادی در این ارتباط را نیز ارائه میدهند، به نمونه زیر توجه کنید:

روزنامه ی کیهان ( در تاریخ ۱۴ / ۱۱/ ۱۳۸۲ ٬ ص ۱ ٬ به نقل از خبرگزاری قرآنی ایران ٬ و آن خبرگزاری هم به نقل از پایگاه خبری kuwait chat ) نوشته است : « فضانوردان آمریکائی در آخرین تحقیقات زمین شناسی خود به این نتیجه رسیده اند که کره ی ماه در گذشته به دو نیم تقسیم شده و سپس در یک فعل و انفعال ٬ دوباره به هم پیوند خورده است . این مطلب که در یک میزگرد تلویزیونی و از زبان یک گروه فضائی اعلام گردید ٬ از آن جا آشکار شد که فضانوردان قصد داشتند پرچم آمریکا را بر فراز ماه نصب کنند اما موفق به این کار نشدند . برای جستجوی علت این مسأله ٬ فضانوردان به تحقیقات زمین شناسی روی آوردند و در نتیجه برای آنان روشن شد که کره ی ماه سالها پیش ٬ به دو نیم تقسیم شده و سپس دوباره به هم پیوند خورده است . … »

روزنامه کیهان البته یقیناً یکی از معتبر ترین روزنامه های جهان به شمار میرود (!) خوب بود نویسنده از خبرگزاری جهانی علی آباد کتول و سایر منابع علمی و معتبر جهانی هم نامی ذکر میکرد، اما این داستان واقعاً جالب به نظر می رسد، بهتر بود میگفتند فضانوردان نخست خواستند پرچم امریکا را در خاک ماه وارد کنند دیدند نشد، بعد گفتند پرچم اسرائیل را بجای پرچم امریکا بگذاریم، چون بالاخره امریکای جنایتکار توسط صهیونیست ها میچرخد، بعد پرچم اسرائیل را هم گذاشتند نشد بعد نوری ظاهر شد از جنس همان هاله های نوری که دور سر آقای احمدی نژاد در سازمان ملل ظاهر شده است و آن نور که همانند چهره انسانی بود که فرق سرش شکافته بود گفت من امام حسین هستم (ای مسلمانها گریه کنید) و شما کفار نمیتوانید پرچم خود را در ماهی که جد من نصف کرده فرو کنید! کاملاً آثار مغز بیمار اسلامی را در این داستان میتوان دید. فیلمی که در آن پرچم امریکا در خاک ماه به زمین زده میشود موجود است (8)، به نظر نمی آید در انجام اینکار فضانورد امریکایی نیل آرمسترانگ مشکلی برخورده باشند، این است که این داستان کاملاً ساختگی به نظر میرسد. برخی از مسلمانان پا را فراتر گذاشته اند و گفته اند نیل آرمسترانگ در فضا صدای اذان را شنیده است و نفهمیده است این صدای چیست، اما وقتی به زمین بازگشته است فهمیده است که این صدا صدای اذان بوده است و بعد مسلمان شده است! خود نیل آرمسترانگ که اکنون هفتاد و اندی سال سن دارد در کنفرانسی که در سال 2005 در مالزی انجام شد شرکت کرد و این قصه های اسلامی را تکذیب کرد، وی همچنین در مصاحبه ای رادیویی شرکت کرد و این ماجرا را به کلی نادرست خواند (9)، در جایی دیگر تلویزیون الجزیره دانشمند مسلمانی را دعوت کرده است که میگوید نیل آرمسترانگ اثبات کرده است کعبه در وسط زمین است (10) مسلمانان بهتر است دست از تحریف و یاوه گویی بردارند و اسناد معتبر و قابل اتکایی را ارائه کنند، مخاطب علمای اسلامی اکثراً پامنبری ها و افراد نادان و فرومایه هستند و این داستانها ممکن است آن افراد را تحت تاثیر قرار دهد ولی یقیناً نمیتواند روی افراد فهمیده تر تاثیری بگذارند و این سخنان تنها باعث میشوند که مسلمانان افراد سفیه و ابلهی به نظر برسند و حمق مستور آنان هویدا گردد.

مسلمانان برای اثبات این قضیه باید از منابع معتبر علمی استفاده کنند، و اثبات کنند که بر اساس مدارک و منابع علمی ماه در 1400 سال پیش به یکباره به دو نیم تقسیم شده است. اگر مسلمانان میگویند که ابزار چنین کاری را ندارند و بجای پیشرفت به کشتن یکدیگر و نماز خواندن و سنگسار و اعدام مشغول هستند ما میتوانیم به آنها فرصت بدهیم، مسلمانها از الان تا روز قیامت خودشان وقت دارند که چنین اسنادی را ارائه کنند، عجله ای در کار نیست، ولی تا زمانیکه این کار را نکرده اند انتظار بیجایی دارند از ما اکه این مسئله را بپذیریم.

در روزهایی که من این نوشتار را مینوشتم تصادفاً اتفاق بسیار جالبی افتاد، افراد زیادی به چشم خود دیدند که ماه دوپاره شده است، به خبر زیر توجه کنید:

خبرگزاري دانشجويان ايران – تهران سرويس: علمي
شامگاه روز دوشنبه ‌٢٨ خرداد ماه جاري، اختفاي ديدني ماه و ناهيد بار ديگر مشتاقان زيبايي هاي آسمان شب را مجذوب خود خواهد كرد.
به گزارش سرويس علمي خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، اين بار هلال شامگاهي جمادي الثاني ‌١٤٢٨ است كه با حدود سه شبانه روز سن، ملكه آسمان شامگاهي يعني سياره ناهيد يا همان زهره مشهور را در پشت خود پنهان خواهد کرد.
به قرار گرفتن يك جرم كوچك آسماني در پشت جرم بزرگتر اصطلاحا اختفا گفته مي‌شود.
انجمن نجوم آماتوري که خردادماه امسال را به واسطه رخداد اختفاهاي متعدد(اختفا سياره كيوان قبل از نيمه شب در شبانگاه اول خرداد و اختفاء ستاره قلب الاسد در پشت ماه در شامگاه دوم خرداد)، ماه اختفاء لقب داده، زمان رخداد اختفاء اخير به وقت تهران را ساعت ‌١٩ و ‌٣ دقيقه تا ‌٢٠ و ‌٦ دقيقه روز دوشنبه هفته آينده عنوان کرده است.
بديهي است بزرگ و كوچك بودن جرم از نظر اندازه زوايه يي و يا همان قطر ظاهري است و در رخداد مورد اشاره سياره ناهيد عليرغم قطر ‌١٢١٠٤ كيلومتر پشت ماه با قطر ‌٣٤٧٦ كيلومتر پنهان مي‌شود و علت كوچك ديده شدن سياره ناهيد دور بودن آن از زمين است.
علاقمندان در سراسر ايران با قدري تفاوت در زمان آغاز و پايان اختفا مي‌توانند با چشم غير مسلح شاهد اين پديده باشند که البته استفاده از تلسكوپ و تله‌هاي قوي به مشاهده دقيق تر پديده و تصويربرداري از آن كمك مي‌كند.
نور كم هلال ماه و درخشش سياره سفيد رنگ ناهيد با قدر ‌٥/٤ – موقعيت ممتازي را براي عكاسي از اين پديده فراهم مي‌ کند.+

برای کسانی که با نجوم آشنایی ندارند و برای اولین بار در آن شب ماه را میدیدند (چون اگر از مدتی قبلتر نگاه میکردند میدیدند که چیزی از خارج به ماه نزدیک میشود و بعد از آن دور میشود)، صحنه شبیه آن بود که ستاره ای از دل ماه خارج میشود (11) و بیرون میرود و کم کم ناپدید میشود. من خود مشابه چنین اتفاقی را دیده ام، حتی گاهی اوقات به نظر میرسد ماه به سه پاره تقسیم میشود، مثلاً در سال 1998 عکسی گرفته شده است که ماه ناهید و برجیس را اختفا کرده است (12) افزون بر اختفا (Occultation) ممکن است پدیده های نجومی دیگری همچون یک خسوف ناقص (Partial Lunar Eclipse) رخ داده باشد و اعراب آنرا به انشقاق ماه تعبیر کرده باشند. حال دو حالت پیش می آید، یا محمد واقعاً این صحنه را دیده است و ادعا کرده است که اینکار معجزه او بوده است، یا محمد چنین نکرده است و اعراب چنین چیزی را بعداً به محمد چسبانده اند، محمد أسد (1900-1992) (ليوبولد فايس) یهودی مشهوری که مسلمان شد و تفسیر «پیام قرآن» را نوشت در این مورد دیدگاه واقع گرایانه تری دارد و همین مسئله را تا حدود زیادی تایید میکند، او میگوید (13):

همانطور که رازی (منظور امام فخر رازی است) اشاره میکند، به نظر میرسد نخستین آیه این سوره ادامه آیات سوره پیشین باشد، بویژه آیه 57 سوره النجم که میگوید «آنچه بايد نزديك شود نزديك شده است (و قيامت فرا مي‏رسد).»، بنابر این میتوانیم فرض کنیم که هر دوی آنها تقریباً در یک زمان نازل شده اند، یعنی در انتهای دوران نخستین (شاید سال چهارم) پیامبری محمد…

بیشتر مفسرین در این آیات اشاره به واقعه ای را میبینند که توسط چندین تن از صحابه پیامبر مشاهده شده بود. همانطور که در برخی از روایات که به برخی از صحابه باز میگردند، یک شب ماه به صورتی دیده میشد که گویا به دو قسمت جداگانه تقسیم شده است. علی رغم اینکه دلیلی برای شک کردن به صداقت راویان این روایات وجود ندارد، ممکن است که آنچه واقعاً رخ داده بود، نوعی خسوف ناقص نادر بوده باشد، که خطای دید نادری را باعث شده بود. اما طبیعت این پدیده هرچه که باشد، روشن است که آیه بالا (آیات نخستین سوره قمر) به این پدیده اشاره نمیکند، بلکه به پدیده ای که قرار است در آینده رخ دهد، یعنی آنچه در فرا رسیدن روز قیامت رخ میدهد اشاره میکند (قرآن بارها از زمان ماضی برای اشاره به آینده استفاده میکند، بویژه در جاهایی که میخواهد به روز آخرت و ساعت آخر اشاره کند؛ این شیوه بکار بردن فعل ماضی برای تاکید بیشتر بر قطعیت رخ دادن چیزی است که فعل به رخ دادن آن اشاره میکند) بنابر این، رقیب (منظور امام رقیب اصفهانی است) معتقد است که کاملاً صحیح است اگر عبارت «انشق القمر» (ماه چند پاره شد) را به دگرگونیهای طبیعی که میدانیم (بر اساس قرآن) قرار است پیش از فرا رسیدن روز رستاخیز انجام گیرند تفسیر کنیم (به واژه شق در مفردات مراجعه کنید). همانطور که زمخشری میگوید، این تفسیر از پشتیبانی برخی از مفسرین قدیمی تر نیز برخوردار است؛ و در ذهن من نیز بویژه از دید همجواری انشقاق ماه و فرا رسیدن آخرین ساعت متقاعد کننده است.

معروف است که وقتی ابراهیم پسر محمد و ماریه قبطی در طفولیت میمیرد خورشید گرفتگی رخ میدهد و محمد میگوید که این خورشید گرفتگی ربطی به مرگ ابراهیم نداشته است. ممکن است مسلمانانی بگویند اگر محمد شخص شیادی بود در هر دو مورد اینکار را به خود نسبت میداد، اما چنین فرضی کمی آرمانگرایانه است، ممکن است محمد پس از کسوف از اینکه آنرا به خود نسبت نداده است پشیمان شده باشد و به همین دلیل خسوف را به خود ارتباط داده باشد، یا اگر نخست خسوف رخ داده، کسوف را به خودش نسبت نداده چون در آینده نیز اگر چنین میشد و محمد وجود نداشت همه میفهمیدند که خسوف و کسوف ربطی به محمد نداشته اند، یکی از ویژگیهای آدمی این است که تغییر میکند و از زندگی خود و وقایع گذشته درس میگیرد، اما در چنین تفاسیری از تاریخ آدمها را شبیه ماشینهایی فرض میکنند که همواره به یک شکل رفتار میکنند، و این باعث میشود چنین نتیجه گیریهایی دور از واقعیت باشند.

خلاصه آنکه در مورد شق القمر، به نظر نمیرسد قرآن به آن اشاره ای کرده باشد، و نیاز به اسناد تاریخی و باستانی از سایر ملل وجود دارد و همچنین چون این مسئله با علم رابطه مستقیم دارد نیازمند اسناد علمی است و تا زمانی که این اسناد و مدارک ارائه نشوند ادعای مسلمانان بی ارزش است و همانقدر ارزش دارد که بهائیان میگویند حضرت باب را هرچه تیر میزدند نمی مرد و از این گذشته ممکن است شق القمر تنها یک خسوف یا هر پدیده مشابه فضایی دیگری باشد که مسلمانان آنرا بعدها به محمد نسبت داده اند یا محمد خود ادعا کرده است که این پدیده از معجزاتش بوده است و مسلمانان باید به تمامی این مسائل رسیدگی کنند و نشان بدهند که هیچکدام از این موارد نمیتوانند درست باشند و تنها بعد از اینکار میتوان ادعای آنها را بیشتر بررسی کرد.

پانویس:
6) تحقیق خوبی در مورد ترتیب زمانی نزول /سروده شدن آیات قرآن در اینجا قرار دارد.
7) بحار الانوار-ج 17-ص 347-363،سيره ابن كثير-ج 2-ص 113-121.
8) برای دیدن ویدئو ها به اینجا و اینجا نگاه کنید.
9) برای جزئیات و متن مصاحبه به اینجا نگاه کنید.
10) ویدئوی این برنامه را در اینجا بیابید.
11) تصاویری این ماجرا را از ایران میتوانید در اینجا و در هند در اینجا و اینجا ببینید.
12) این تصویر را از اینجا ببینید.
13) تفسیر وی از سوره قمر را از اینجا بخوانید.

بن مایه +

آیا محمد دارای معجزه بود؟ قسمت دوم

در پست قبلی در مورد اینکه «آیا محمد دارای معجزه بود؟» تا حدودی صحبت کردیم.

تا اینجا رسیدیم که بر اساس روایت مطرح شده سران قریش یکی از موارد زیر را به عنوان معجزه برای مسلمان شدن از آقای محمد بن عبدالله خواستند.

1- کوه های مکه را از جای بدارد، صحرایی فراخ در حوالی مکه بازدید آورد و چشمه های آب در آن روان کند و رودها در آن بباشد.
2- از اسلاف (پیشینیان) قریش، قصی ابن کلاب را زنده کند و بر صدق رسالت محمد گواهی دهد.
3- فرشته از آسمان بفرستد تا بر صدق رسالت محمد گواهی دهد.
4- مال و ملکی و ثروت و نعمتی برای خود فراهم کند تا بهتر بتواند به پیامبری بپردازد.
5- خدا برای آنها عذاب بفرستد و آنها را نابود کند.
6- خدا و فرشتگان به گواهی صدق ادعای محمد ظاهر شوند.
7- نردبانی بر آسمان نهد و با آن نردبان به بالا رود و چهار گواه از فرشتگان باورد تا گواهی دهند که محمد پیغمبر خدا است.

و جواب وی نیز این گونه بود: » مرا از بهر این نفرستاده اند. مرا از بهر ادای رسالت فرستاده اند تا رسالت حق به شما گزارم. اگر قبول کردید، خیر دنیا و آخرت شما را باشد و اگر نه صبر کنم تا خدای چه حکم کند.»

در ضمن مطالبی را که از کتاب ها و سایت های مختلف می خوانم، اگر به نظرم مفید باشند همان گونه که هستند بدون سانسور و با ذکر بن مایه در وبلاگم قرار می دهم، هر چند با قسمتی از نوشته موافق نباشم! به عنوان مثال من به شخصه محمد بن عبد الله را شخصی شیاد نمی دانم!

در ادامه به توجیه آیت الله مطهری و در پست های آتی به برخی معجزات نسبت داده شده به پیامبر اسلام نظیر شق القمر و معراج خواهیم پرداخت.

نبوت، مباحث جلسات و بحث و انتقاد انجمن اسلامی پزشکان، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، چاپ نهم، برگ 113 تا 117 :

آیه دیگری که مفصل تر از آن آیه و از مفصلترین آیاتی است که در قرآن آمده است این آیات است که در سوره بنی اسرائیل، راجع به پیغمبر اکرم و قریش: «و قالوا لن نومن لک حتی تفجر لنا من الارض ینبوعاً» گفتند ما هرگز به تو ایمان نمی آوریم تا آن وقتی که از زمین چشمه ای جاری کنی. مکه بود، سرزمین خشک و بی آب و علف و بی درخت، و تنها آب آن-که تازه آن هم اخیراً پیدا شده بود-همان آب زمزم بود. البته از قدیم بوده و بعد جرهمی ها آن را بسته بودند و دومرتبه عبدالمطلب بازکرد. خیلی احتیاج داشتند به یک چشمه که در مکه جاری بشود. و مکه آب نداشت و نداشت تا در زمان هارون، زبیده همسر هارون از طائف نهری جاری کرد و چقدر با وسائل آن زمان زحمت کشدند و پول خرج کردند تا کوه ها را شکافتند و از طائف آب را وارد مکه کردند که الان هم همان آب زبیده به همان «آب زبیده» معروف است. در منی و عرفات هم بعضی جاها که شما میبینید شیر نصب کرده اند، نوشته اند «نهر زبیده» ولی تا آن وقت اصلاً آب نبود.

گفتند ما هرگز ایمان نمی آوریم تا اینکه تو چشمه ای از زمین جاری کنی «اوتکون لک جنه من نخیل و عنب» طمع را کمی بالا بردند، گفتند یا اینکه خودت یک باغ داشته باشی که در آن باغ نخلستان و انگورستان وجود داشته باشد، درختهای خرما و تاکهای انگور زیادی باشد (یک آدم سرمایه داری هم اگر پیدا بشود که یک باغستان خیلی عظیمی داشته باشد خودش که همه را نمیخورد، میدهد به این مردم) «فتفجر الانهار خلالها تفجیراً» آنوقت بشکافی تو نهر ها را در وسط آن، شکافتنی؛ نهرها جاری کنی. اول فقط یک چشمه آب میخواستند که بعد خودشان بروند زراعت و کشاورزی ایجاد کنند، باغ را درست کنند؛ بعد گفتند نه، تو اصلاً یک باغ آماده با معجزه ایجاد کن، نهر ها هم در خلال آن خودت به جریان بینداز «او تسقط السماء کما زعمت علینا کسفاً» یا آسمان را آن طور که میپنداری (لابد یعنی آنچه که در قدرتت هست) تکه تکه بر ما فرود بیاور «او تاتی بالله و الملائکه قبیلاً» یا خدا و فرشتگان را بیاور اینجا با ما روبرو شوند و به ما بگویند که این را ما فرستاده ایم «او یکون لک بیت من زخرف». این دو تای آخر یعنی آسمان را فرود آوردن و خدا را حاضر کردن، منفعت مادی نداشت،فقط در لابلا ذکر کردند، مثل اینکه برای خلط مبحث هم بوده، باز دو مرتبه رفتند دنبال خانه ای از زر داشته باشی، یک خانه مملو از زر. باز دوباره «او ترقی فی السماء» یا بالا بروی به آسمان «و لن نومن لرقیک حتی تنزل علینا کتاباً نقوروه» اما اگر تنها بخواهی بروی بالا و برگردی، بعد بیایی و بگویی من رفتم بالا و آمدم، ما قبول نمیکنیم مگر اینکه نامه ای از بالا خطاب به ما بیاوری، خدا از بالا نامه ای برای ما بفرستد که ایها الناس ، ای قریش، ای مثلاً جناب ولید بن مغیره، ای جناب ابوسفیان! خدمت شما عرض میشود که این کسی که آمده، حامل نامه، پیامبر ماست و از طرف ما فرستاده شده. اینها بود مجموع خواسته های آنها که در این آیه ذکر شده. «قل سبحان ربی هل کنت الا بشراً رسولاً (اسراء 93-90)» سبحان الله شما چه فکر کرده اید؟! آیا من جز اینکه یک بشر رسول باشم که خدا او را به میان شما فرستاده چیز دیگری هستم؟! این توقعات چیست که از من دارید؟

منکرین معجزه میگویند آنها از پیغمبر یک سلسله معجزات (مجموعاً شش معجزه) خواستند و پیغمبر میگوید که من یک بشر رسول هستم؛ یعنی بشر رسول یک پیغمبر که دیگر معجزه ندارد که شما از او این چیزها را میخواهید!

تفسیر این آیات
مفسرين اين آيات را چه تفسير كرده‏اند كه با معجزات منافات نداشته‏ باشد ؟ آنها در اينجا دو سه تا حرف دارند كه حرفهای خوبی است ، و آن‏ اين است كه می‏گويند مسأله معجزه اولا برای اين است كه يك عده افرادی كه‏ می‏خواهند حقيقت را بفهمند و در صدق نبوت ترديد دارند ، پيغمبر مجاز است معجزه‏ای ظاهر كند كه آنها بفهمند او صادق است يا صادق نيست . اما پيغمبر از طرف خدا ملزم نيست – و از طرف عقل هم همچنين – كه هر اقتراحی كه هر كسی بيايد بكند فورا جواب بدهد ، كارخانه معجزه سازی وارد نكرده‏اند . اينها نه به عنوان اينكه واقعا تو يك معجزه بكن كه اگر اين‏ كار را كردی می‏خواهيم به تو ايمان بياوريم ، [ چنين درخواستهايی می‏كردند ] ، اينها از پيغمبر معجزات زيادی ديده بودند ، در عين حال باز به عنوان‏ اينكه يك امر تازه‏ای را ابتكار كرده باشند آمدند اين حرفها را اختراع‏ كردند.

ثانيا آنچه كه در اينجا آمده است حساب معجزه نيست ، يك قسمتش كه‏ اصلا يك امر محال است ، از جمله اينكه » خدا را با فرشتگان بياور با ما روبرو كن » . اين يك امر محال است ، اين كه معجزه به آن تعلق نمی‏گيرد . و همچنين بعضی قسمتهايش بی‏معنی است ، می‏گويد : » برو به آسمان ، از آنجا نامه‏ای خطاب به ما با امضای خدا بياور » . يك آدم ديوانه بايد چنين حرفی بزند . اگر كسی اين مقدار قدرت داشته باشد كه خودش را ببرد بالا از شما مخفی بكند ، می‏تواند به دست خودش هم نامه‏ای بنويسد ، امضای‏ خدا را هم پايينش بگذارد و بگويد از طرف خدا آورده‏ام . حكايت می‏كند از احمقی درخواست كننده . قسمتهايی از درخواستهای اينها معامله بود و راست‏ هم هست : » « لن نؤمن لك حتی تفجر لنا من الارض ينبوعا »» . نگفتند » لن نؤمن بك » ، گفتند ما به نفع تو ايمان نمی‏آوريم مگر اينكه به نفع‏ ما چنين كاری بكنی . خلاصه رشوه می‏خواستند ، پول می‏خواستند : بيا تو در سرزمين مكه يك نهر جاری كن ، وسيله كشاورزی فراهم كن ، يك چنين خدمتی‏ به ما بكن ، ما هم در ازای آن به تو ايمان می‏آوريم ، خدمتی به تو می‏كنيم ، بيا باغستانی چنين و چنان در اينجا ايجاد كن ، چنين نفعی به ما برسان تا ما هم به نفع تو ايمان بياوريم . آن كه‏ ايمان نيست ، معامله است ، و لهذا تمام اينها را تحت عنوان » « لن نؤمن لك »» ذكر كرده است نه تحت عنوان » لن نؤمن بك » چون‏ در قرآن حساب » يؤمن له » و » يؤمن به » از هم جداست . در جای ديگر راجع به خود پيغمبر اكرم تعبيری دارد كه : » « و يقولون هو اذن قل اذن‏ خير لكم يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين »» ( توبه 61 ) پيغمبر اكرم در عين اينكه‏ استقامت فوق‏العاده داشت و وقتی كه تصميم می‏گرفت هرگز ديگر منصرف‏ نمی‏شد ، در مسائل جزئی خيلی نرمش نشان می‏داد ، هركسی كه می‏آمد يك چيزی‏ می‏گفت حرفش را گوش می‏كرد و چنان با مهربانی گوش می‏كرد كه او راضی‏ برمی‏گشت و می‏رفت . بعضی خيال می‏كردند كه واقعا پيغمبر به حرف همه گوش‏ می‏كند » « يقولون هو اذن »» گفتند ما كه رفتيم حرفمان را به پيغمبر گفتيم ، بعد مخالفين ما هم رفتند حرفشان را به پيغمبر گفتند ، حرف ما را گوش می‏كند ، حرف آنها را هم گوش می‏كند ، اين كه فقط گوش است ، سر تا پا گوش است » « قل اذن خير لكم »» بگو ولی گوش خوبی است برای شما » « يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين »» به خدا ايمان دارد و به نفع مؤمنين‏ تصديق می‏كند ، نه » يؤمن بالمؤمنين » ، يعنی اگر چيزی را تصديق می‏كند به خاطر مصلحت مؤمنين است ، نه واقعا آن حرف را قبول دارد . يعنی اگر چيزی را پيغمبر رد نمی‏كند نه اين است كه آن حرف را قبول دارد و رد نمی‏كند ، او يك تصديق می‏كند ، همان تصديق به نفع شماست . شما خيال‏ كرده‏ايد پيغمبر هر كه هرچه گفت حرفش را قبول می‏كند ؟ اينجور نيست .

پس » يؤمن له » با » يؤمن به » در قرآن دو مفهوم دارد . آنها هم‏ نگفتند كه » لن نؤمن بك » گفتند » لن نؤمن لك » خيال كردند پيغمبر آمده و می‏خواهد يك بساطی راه بيندازد و احتياج دارد به يك افرادی كه‏ بيايند دورش را بگيرند و لشكر و حامی و مبلغش باشند ، گفتند اين كار را برايمان بكن تا آن كار را هم ما برای تو بكنيم ، سبحان الله » « هل كنت‏ الا بشرا رسولا » » من يك پيغمبرم ، من آمده‏ام در شما ايمان به خدا و ايمان به خودم ايجاد كنم ، من كه نيامده‏ام اينجا جمعيت و حزب برای خودم‏ درست بكنم . پس » « سبحان ربی هل كنت الا بشرا رسولا »» معنايش اين‏ نيست كه پيغمبر كه ديگر كار خارق‏العاده ندارد ، [ بلكه معنايش اين است‏ كه ] يك پيغمبر كه با كسی معامله ندارد : «« هل كنت الا بشرا رسولاً». من درباب توجيه اين آيات ، از افراد زيادی تفسيرهای مختلف شنيده‏ام و يادم است يك وقتی همين آقای خمينی درس اخلاق می‏گفتند ، ايشان تكيه‏شان‏ در اين آيات بيشتر روی اين مسأله بود كه خلاصه كارخانه معجزه سازی نيست، معجزه آيت پروردگار است و پيغمبران هم هيچ وقت برخلاف سنت الهی كاری‏ نمی‏كنند مگر آنجا كه ضرورت ايجاب كند ، كه اگر نكنند مردم گمراه می‏شوند ، آنوقت به حكم آن ضرورت اين كار را می‏كنند . مرحوم اشراقی (واعظ مشهور معاصر) طور ديگری می‏گفت، مثلا می‏گفت مطلب واضح است ، وقتی‏ واضح است ديگر معجزه نمی‏خواهد. آقای حاج ميرزا ابوالفضل زاهدی قمی ( چون‏ حق هر كسی را بايد ادا كرد ) پيرمردی است ، الان هم پيشنماز است در مسجد امام ، ايشان مفسر بود ، نسبتا مفسر خوبی هم هست ، تفسير می‏گفت و اين‏ بيانی كه در آخر عرض كردم بيانی بود كه از اين مرد شنيدم و به نظرم آمد بسيار بيان خوبی است راجع به همين » « لن نؤمن لك »» كه اصلا اساس‏ اين كار بر معامله بود نه بر ايمان به خداوند و ايمان به پيغمبر .

به نگر من دفاعیات آیت الله مطهری ابداً نمیتوانند این مسئله را حل کنند، در زیر به هریک از این دفاعیات میپردازیم.

مسئله معامله- آیت الله میگوید درخواست های مشرکین در واقع معامله بوده اند و پیامبر اهل چنین معامله ای نبوده است، در این ارتباط اشاره به سه مسئله ضرورت پیدا میکند:

مسئله 1- درخواست مشرکین چه ارتباطی به معامله دارد؟ آیا اینکه مردم از پیامبری درخواست معجزه بکنند، و بگوید اگر تو چنین کنی ما پیامبری تو را میپذیریم یک معامله است؟ آیا اینکه مردم از شخصی که ادعای پیامبری میکند درخواست معجزه کنند کار ناشایستی است؟ به نظر میرسد آیت الله مطهری هنگامی که از معامله یاد میکند به درخواستهایی که منافع مادی را نیز به همراه داشتند (همچون مورد 1 و به نظر عجیب و غریب آیت الله مطهری مورد 4) اشاره میکند، اما پر واضح است که این مسئله در مورد سایر موارد درخواست شده صدق نمیکند، افزون بر اینکه قرآن برخی موارد همچون مورد 2 را ذکر نکرده است.

مسئله 2- معامله کردن با خدا در قرآن عیب شمرده نمیشود، در واقع به دلیل اینکه محمد خود مدتی را به تجارت گذرانده است باعث شده است که او در قرآن از معامله و تجارت با الله سخن بگوید، سوره تغابن آیه 64 میگوید:

اگر به خدا قرض الحسنه دهيد آنرا براي شما مضاعف مي‏سازد، و شما را مي‏بخشد و خداوند شكر كننده و بردبار است.

آیات مشابهی را میتوان در سوره بقره آیه 245، سوره مائده آیه 12، سوره الحدید آیه 11 و 18 و سوره المزمل آیه 20 نیز یافت، آیا اینکه کسی به خدا قرض الحسنه بدهد و بعد خداوند آنچه قرض الحسنه داده شده است را مضاعف کند خود یک معامله یا تجارت نیست؟ مگر تجارت غیر از آن است که شخصی منفعتی را با هدف کسب منفعت بیشتر به ریسک بیاندازد؟ حال چه شده است که الله در جای دیگر تبلیغ قرض الحسنه به خود میکند و در اینجا معامله با رسول بر سر رسالتش مکروه شده است؟

مسئله 3- چه کسی گفته پیامبر اهل معامله نبوده است؟ در تاریخ مواردی را میتوان یافت که پیامبر اسلام به سران قبایل رشوه داده است تا دست از مخالفت با اسلام بردارند و یا مسلمان شوند، برای نمونه از مواردی که محمد با معامله فردی را مسلمان میکند مربوط به مالک ابن عوف رئیس هوازن است، سیرت رسول الله در این مورد میگوید (سیرت رسول الله برگ 472):

و مالک ابن عوف که رئیس ایشان بود هنوز به اسلام در نیامده بود و در طایف، پیش قوم ثقیف میبود. پس قوم هوازن دستوری خواستند و اهل عیال برگرفتند و باز وطن خود رفتند. چون باز پس میرفتند، سید ایشان را گفت «اگر مالک ابن عوف بیاید و مسلمان شود، من اهل عیال وی و هر آنچه برده اند از آن وی باز پس دهم و صد اشتر دیگر از آن خود به وی دهم.»

در ادامه محمد به بسیاری از نامسلمانان و تازه مسلمانان از غنائم غزوه حنین که قانوناً یک پنجمشان مال محمد بود و باقی مال کسانی که در جنگ شرکت کرده بودند، سهمی ویژه را اختصاص میدهد تا آنها را نسبت به خود دلگرم کند. محمد بخاطر این بی عدالتی از طرف مسلمانان تحت فشار قرار میگیرد و به مسلمانان میگوید که آیا مال دنیا را میخواهید یا آخرت را؟ محمد با برگزاری یک نمایش احساسی جانانه موفق میشود مسلمانانی که در جنگ شرکت کرده بودند و شاهد بودند که محمد از اموالشان به نامسلمانان رشوه میدهد راضی کند. سیرت رسول الله در این مورد میگوید (سیرت رسول الله برگ 472):

و سید چون از سبایای هوازن فارغ شده بود، برنشست که به مکه رود و طوافی کند. و جماعتی از مسلمانان که به نو در اسلام آمده بودند و جماعتی دیگر از عرب که هنوز به اسلام نیامده بودند لیکن با مسلمانان بودند در غزو حنین، در آمدند و گفتند «یا رسول الله، سبایای قبیله ی هوازن باز پس دادی، با غنایم آن. اکنون، نصیبه ما بده!» و آواز بر میداشتند و زحمت سید میدادند. تا از بسیاری زحمت وی که میدادند، غافل شدند و سید در زیر درخت آوردند، چنان که شاخ آن درخت ردا از سر سید در ربود. آن گاه، سید تند شد و گفت «ای مردم، چندین تعجیل مکنید – که به آن خدایی که مرا بیافرید که اگر به عدد درختهای تهامه (یعنی مکه و طایف) شما را پیش من اشتر و گاو گوسفند بودی، من آن جمله میان شما قسمت کردمی، چنان که شما را معلوم شدی که بخل و بد دلی در من نیاید و در صفت من خلاف نگنجد.» بعد از آن، دست فراز کرد و از کوهان اشتری، پاره ای موی در دست گرفت و گفت «از مال غنیمت مرا خمس هست و اگر همه این قدر باشد، اکنون من از سر خمس خود برخاستم و آن نیز به شما دادم. پس شما باید که هرچه از غنیمت برگرفته اید و خود را پنهان کرده اید، جمله باز جای آورید و اگر همه سوزنی یا رشته ای باشد.»

پس چون سید چنین بگفت، هرکس که از مال غنیمت چیزی ستده بودند بازپس آوردند و اگر چه سوزنی یا پاره ریسمانی بود.

بعد از آن، سید خواست تا جماعتی از روسای قریش که به نو در اسلام آمده بودند و جماعتی دیگر از سرداران عرب که هنوز در اسلام نیامده بودند لیکن با سید بودند درغزو حنین و طایف، زیادت مراعاتی کند تا بعضی از ایشان که به اسلام در آمده بودند، چون آن مراعات ببینند، ایشان را دوستی اسلام در دل جای گیرد و بعضی که به اسلام نیامده بودند، چون آن کرم و تیمار داشت بینند، زیادت رغبت نمایند و به اسلام در آیند. پس نخست بفرمود تا ابوسفیان ابن حرب را و پس وی و حکیم ابن حزام و حارث ابن حارث ابن کلده و حارث ابن هشام و سهیل ابن عمرو و حویطب ابن عبدالعزا و علا ابن جاریه ثثقفی و عیینه ابن حصن و اقرع ابن حابس تمیمی و مالک ابن عوف نصری و صفوان ابن امیه را، هر یکی از ایشان صد اشتر بدادند. و جماعتی دیگر بودند که ایشان هر یکی پنجاه بداد و جماعتی دیگر بودند که ایشان را هر یکی چهل بداد و همچنین به ترتیب و تدریج، تا باز آن آمد که هر یکی ده میداد.

پس سید چون این عطاها بداده بود، با جماعتی از روسا و مهتران قریش و عرب بیعت کرد. و چون سید تالف این جماعت به این موجب بکرده بود و ایشان را هر یکی صد اشتر داده بود، یکی بود از سرداران عرب که او را جعیل ابن سراقه گفتندی و او را هیچ نداده بود. و این جعیل مسلمان بود و نیکوسیرت. و یکی از مردمان گفت «یا رسول الله، عیینه ابن حصن و اقرع ابن حابس، هر یکی را صد اشتر دادی و جعیل ابن سراقه را هیچ ندادی؟»

سید گفت «به آن خدایی که جان محمد در ید وی است که اگر همه روی زمین مثل عیینه و اقرع ابن حابس شود، جعیل ابن سراقه بهتر از ایشان باشد. از بهر آن که جعیل مسلمان است و ایشان هنوز به اسلام در نیامده اند. و من این اشتران که به ایشان دادم، از بهر آن دادم که ایشان را رغبت به اسلام افتد و در اسلام آیند و جعیل ابن سراقه که هیچ ندادم، از بهر آن ندادم که او خود مسلمان بود و او را به اسلام بازگذاشتم.»

و دیگر چون سید قسمت غنائم بکرد و بعضی را بسیار بداد و بعضی را اندک بداد و بعضی را هیچ نداد، یکی بود از قبیله بنی تمیم که نام وی ذو خویرصه بود. در آمد و گفت «یا محمد، دیدم که امروز چه کردی.»
گفت «چه کردم؟»
گفت «عدل کار نفرمودی-که بعضی را بسیار بدادی و بعضی را هیچ ندادی.»
سید از سخن وی خشم گرفت. گفت «وای بر تو، مرد! اگر عدل پیش من نباشد، پیش که خواهد بودن؟»
عمر برپای خاست و گفت «یا رسول الله، دستوری ده تا این مرد را بکشم!»
سید گفت «ای عمر، رها کنید-که از وی (یعنی ذو خویصره) گروهی و قومی را پیدا خواهند شد که ایشان را به قرایی و سالوسی در دین چنان شوند و از مسلمانی چنان بیرون آیند همچنان که تیر از کمان بیرون آید.»

و دیگر چون سید قسمت غنائم بکرد و روسای قریش و مهتران عرب و دیگر قبایل نصیبه بداد و انصار را هیچ نداد، انصار برنجیدند و به سخن در آمدند و هر کسی چیزی گفتند. گفتند که «پیغامبر خدای قوم خود بازیافت و اکنون التفات به ما نمیکند.»
و سعد ابن عباده چون چنان دید، برخاست و به خدمت سید آمد و گفت «یا رسول الله، از بهر آن که تو غنایم حنین بر قریش و دیگر قبایل عرب قسمت کردی و انصار را هیچ ندادی، ایشان رنجیده اند و هر کسی سخنی میگوید.»
سید گفت «تو کجا بودی-یا سعد-که ایشان را جواب ندادی؟»
سعد گفت «یا رسول الله، من یکی از ایشانم و سخن من نشنوند.»
پس سید گفت «یا سعد، برو و ایشان حاضر کن و ایشان را چون حاضر کردی، مرا خبر ده!»
سعد برفت و انصار را حاضر کرد و بیامد و سید را خبر کرد و حظیره ای بود آن جایگاه و سید فرموده بود که انصار در آن حظیره جمع شوند و سعد ابن عباده از حضور ایشان خبر باز سید داد.
سید برخاست و پیش ایشان رفت و چون بنشست، اول خطبه کرد و حمد و ثنای خدای بگفت. بعد از آن، روی به انصار کرد و گفت «ای جمع انصار، این چه سخن است که از شما به ما رسانیدند و این چه رنجیدن است که شما رنجیده اید؟ نه چون من بر شما آمدم، همه گمراه بودید و به واسطه من حق تعالا شما را هدایت داد و مسلمانی روزی کرد؟ آخر، نه شما درویش بودید و به واسطه من توانگر شدید؟ آخر نه خود به خود دشمن بودید و نمیتوانستید با یکدیگر نشستن و به واسطه من الفت در میان شما افتاد و آن عداوت از میان شما برخاست؟»
بعد از آن، انصار گفتند «بلی یا رسول الله-که فضل و من خدای و آن تو که رسول خدایی بر ما بسیار است در همه حال.»
بعد از آن، سید گفت «این خود نیکوست که گفتید. لیکن جواب سخن من بازدهید!»
انصار گفتند «یا رسول الله، جواب سخن تو چه بازدهیم؟ بیش از این نمیتوانیم گفتن که فضل و منت خدای و رسول در همه حال بیشتر است.»
سید گفت «لابل که اگر خواهید، جواب سخن ما توانید گفتن، چنان که در آن جواب صادق باشید و هیچ خلاف در آن نکرده باشید.»
انصار خاموش شدند و گفتند «پیغامبر بهتر داند.»
آنگاه، سید گفت «ای قوم انصار، جواب توانید گفتن مرا که چون بر ما آمدی، تو را به راست نمیداشتند و ما تو را به راست داشتیم و عاجز دشمن خود بودی ما تو را نصرت دادیم و درویش بودی و ما با تو مواسات کردیم و تو از شهر و بوم خود رانده بودند و ما تو را پیش خود جای بازدادیم.» و چون این همه بگفته بود، دیگر ایشان را گفتند «ای قوم انصار، شاید که شما به این قدر حطام دنیا که ما به دیگران دادیم و به شما ندادیم خشم گیرید؟ ندانید که ما از بهر آن به ایشان دادیم تا تالف و استمالت ایشان کنیم، تا به آن سبب رغبت کنند و به اسلام در آیند؟ و شما را حاجت به تالف و استمالت نیست و نبوده است-که صدق اسلام شما موجود است و قوت ایمان شما ظاهر است و محقق است. و دیگر، ای انصار، شما راضی نباشید که دیگران با گاو و شتر و گوسفند باز خانه ها روند و شما با رسول خدای باز خانه های خود روید؟ و به آن خدای که جان محمد در ید وی است که اگر نه هجرت بودی و فضیلت آن که من نیز یکی از شما بودمی. و دیگر به خدای سوگند یاد میکنم که اگر مردم همه به جانبی شوند و انصار تنها به یک جانب شوند، من به آن جانب شوم که انصار رفته باشند.» و بعد از این سخن ها، ایشان را دعای خیر گفت و گفت «بار خدایا، تو رحمت کن بر انصار و بر فرزندان انصار و بر فرزند فرزندان انصار!»

پس چون سید این سخن بگفت، ایشان به گریه در آمدند و چندانی بگریستند که محاسن ایشان به آب دیده های ایشان تر شد و همه به یکبار آواز برداشتند و گفتند «یا رسول الله، راضی شدیم که عالم دیگران را باشد و تو ما را باشی.»

این بگفتند و خدمت کردند و برخاستند و همه شاد و خرم باز خانه های خود شدند.

روشن است که محمد به مشرکین و اتفاقاً به برخی از همان کسانی که از او پیشتر معجزه هایی خواسته بودند که نفع مادی در آنها است و آیت الله مطهری آنرا معامله مینامد، اموالی را صرفاً برای علاقه مند کردن آنها به اسلام داده است! پس محمد اهل معامله کردن نیز بوده است! حال که اینگونه است کدام تفسیر محتمل تر است؟ اینکه محمد قدرت انجام معجزه را نداشته است و اگر میداشت چنین معامله ای را انجام میداد، چنانکه وقتی به اموال کسب شده از غنائم جنگی دست یافت و قدرت پخش آنها را داشت، به معامله ای مشابه دست زد، یا تفسیری که آیت الله مطهری از آن دفاع میکند؟

از این گذشته خود محمد بعدها در مجلس دیگری که در نزد ابوطالب شکل گرفته است به مشرکین یک معامله را پیشنهاد میکند که دارای منافع مادی نیز هست، اگر چنین معامله ای اشکال میداشت نباید محمد خود پیشنهاد آن را میداد، حال آنکه چنین نیست. محمد به مشرکین میگوید (سر ویلیام موئر، زندگی محمد برگ 136، سیرت رسول الله فارسی پوشینه نخست برگ 415):

قریش هنگامی که آگاه شد ابوطالب در بستر مرگ افتاده است، گروهی را فرستاد تا طرفین بر سر مسائلی با یکدیگر به توافق برسند و محدودیت ها از پیش روی محمد بعد از مرگ ابوطالب برداشته شود. پیشنهاد قریش این بود که قریشیان بر سر باورهای باستانی خود بمانند و محمد نیز تعهد کند که از سوء استفاده و تمسخر و یا دخالت در باورهای قریشیان خود داری کند و قریشیان نیز از آن طرف تعهد کنند که معترض به باورهای محمد نباشند. ابوطالب محمد را فراخواند و این پیشنهاد منطقی را با او در میان گذاشت. محمد پاسخ داد «نه، اما یک کلمه (یا شعار) وجود دارد که اگر شما آنرا تصدیق کنید، میتوانید با آن تمام عربستان را تسخیر کند و عجمان (ایرانیان) را مطیع خود سازید. ابوجهل گفت «خوب است!»، محمد گفت «یک کلمه نیست، بلکه ده کلمه است، بگو، هیچ خدایی جز الله وجود ندارد، و در کنار او هیچ چیزی را نپرست». و آنها خشمگینانه دست هایشان را به هم میزدند، و گفتند «پس تو قطعا مایلی که ما خدایانمان را به یک خدا تبدیل کنیم؟ این یک پیشنهاد بسیار عجیب است!» و به یکدیگر میگفتند «این شخص، کله شق و لجوج است. از او نمیتوان هیچ امتیازی نسبت به آنچه بدان میل دارد گرفت. بازگردیم، و در مسیر ایمان نیاکانمان قدم برداریم، تا اینکه خدا بین ما قضاوت کند»، پس برخاستند و بازگشتند.

مسئله 4- غیر ممکن بودن برخی درخواستها – آیت الله مطهری میگوید برخی از درخواست های مشرکین غیر ممکن بوده اند، مانند آمدن خدا بر روی زمین و نشان دادن خود، البته در آثار یهودیان و مسیحیان دیده میشود که خود خدا شخصاً به زمین می آید و سخن میگوید، اما در باورهای اسلامی چنین چیزی را نمیتوان دید. ولی آنچه اهمیت دارد این است که اینکار غیر ممکن نیست، بر اساس باورهای اسلامی نیز خدا را هم «می آید» و هم میتوان او را دید، همچنین مشرکین در جایی از محمد خواستند که تنها فرشتگان را برای گواهی دادن بیاورد، آیت الله مطهری میگوید دیدن خدا و فرشتگان نیازمند آن است که افراد مراتبی داشته باشند، اما محمد چنین پاسخی را میتوانست به مشرکین بدهد، حال آنکه نداد! همچنین باور رایج در بین مسلمانان این است که همگی در هنگام مرگ فرشته مرگ را میبینند، افزون بر این در قرآن نیز آمده است که در روز قیامت میتوان فرشته ها را دید (مثلاً سوره فجر آیه 22 را نگاه کنید)، اگر در قیامت میتوان چنین کرد چرا در اینجا نمیتوان چنین کرد؟ لذا این درخواست مشرکین بر اساس باورهای اسلامی نیز ممکن هستند، از این گذشته برخی از معجزات درخواست شده نه تنها از نظر باورهای اسلامی محال نیستند بلکه برخی از پیامبران آنها را داشته اند. مثلاً مورد 2 را عیسی داشته است که میتوانسته است انسانها را زنده کند و مورد 4 را نیز سلیمان به کمال داشته است، مورد 1 را نیز ابراهیم تا حدودی انجام داده است، چشمه زمزم را بر اساس افسانه های اسلامی همسر او جاری کرده است، پر واضح است که این دفاع نیز وارد نیست. افزون بر این، مشرکین تنها نمیگفتند که خدا بر روی زمین بیاید، بلکه به آمدن یک فرشته یا گنجهایی از طرف خدا راضی بوده اند، اما محمد چنین کاری را نیز نکرده است، آیه زیر به این مسئله اشاره مستقیم دارد و میگوید که محمد از اینکه چنین قدرتی نداشته است ناراحت بوده است، لذا روشن است که اینکار برای محمد در صورتی که واقعاً پیامبر میبود ممکن بوده است و الا مگر کسی از ناتوانی اش از انجام کار محال ناراحت می شود؟

سوره هود آیه 11
شايد ابلاغ بعض آياتي را كه به تو وحي مي‏شود به تاخير مي‏اندازي و سينه‏ات از اين جهت تنگ (و ناراحت) مي‏شود كه مي‏گويند چرا گنجي بر او نازل نشده و يا چرا فرشتهاي همراه او نيامده است ؟ (ابلاغ كن و نگران و ناراحت مباش چرا كه) تو فقط بيم دهنده (و بيانگر اعلام خطرهاي الهي) هستي و خداوند نگاهبان و ناظر بر همه چيز است (و به حساب آنان مي‏رسد).

مسئله 5- احمقانه بودن نامه آوردن از طرف خدا – آیت الله مطهری میگوید «اگر كسی اين مقدار قدرت داشته باشد كه خودش را ببرد بالا از شما مخفی بكند، می‏تواند به دست خودش هم نامه‏ای بنويسد ، امضای‏ خدا را هم پايينش بگذارد و بگويد از طرف خدا آورده‏ ام»، نخست اینکه نمیتوان ارتباطی بین «قدرت مخفی شدن» و «قدرت نامه از طرف خدا آوردن» دید، شاید منظور مشرکین از نامه از همان کارنامه های احمقانه ای است که در آخرت به دست مومنین میدهند، یا همان لوح محفوظ احمقانه که الله همه چیز را قبلاً در آن نوشته است (جالب است که اعراب و گاهی ایرانیان نیز امروزه به CD و DVD میگویند لوح! گویا الله نیز اطلاعاتش را روی این چیزها ذخیره میگرفته است!) و این هردو از باورهای قرآنی هستند. اگر ابلهانه به نظر میرسند شاید به این خاطر است که محمد خود در قبل چنین اراجیفی را گفته بوده است، قرآن میگوید «و ما به سراغ اعمالي كه آنها انجام دادند مي‏رويم و همه را همچون ذرات غبار پراكنده در هوا مي‏كنيم! (الفرقان: 23)» شاید منظور مشرکین نیز چنین نامه ای بوده است که محتویاتش همچون ذرات غبار پراکنده در هوا هستند! از این گذشته این بهانه نیز قابل قبول نیست، اگر آیت الله مطهری گمان میکند هرکس میتواند خودش را پنهان کند یقیناً میتواند از طرف خدا هم نامه ای را جعل کند، باز هم این دلیل نمیشود که اینکار را نکند، دستکم اگر این دو کار با یکدیگر برابر هستند محمد باید کار نخست را انجام میداد! این مانند آن است که به شخصی بگویند به حج برو و کعبه را نیز طواف کن! و او بگوید این سخن احمقانه است چون کسی که به حج میرود کعبه را نیز خود به خود طواف میکند، پس من اینکار را نمیکنم چون درخواست احمقانه ای است! حال آنکه میتواند کار نخست را انجام بدهد و بگوید که نیازی به انجام کار دوم نیست چون کار نخست برابر با کار دوم است، یا اگر من چنین کرده ام، چنان نیز خواهم کرد!

مسئله 6- واضح بودن مسئله – مطهری از «مرحوم اشراقی» نقل میکند که او گفته است «مثلا می‏گفت مطلب واضح است ، وقتی‏ واضح است ديگر معجزه نمی‏خواهد.»، اگر منظور او این است که پیامبری محمد مسلم و واضح است، وی بر چه اساسی این ادعا را مطرح میکند؟ واضح بودن یعنی چه؟ یعنی برای تمام مردم یا دستکم اکثریت مردم واضح بوده است که محمد پیامبر است؟ یا اینکه پیامبری اساساً نیاز به اعجاز ندارد؟ ادعای نخست را تاریخ نقض میکند، محمد تا زمانی که دست به شمشیر نبرده بود هواداران چندانی نداشت، روزی که مردم فوج فوج به اسلام روی می آوردند بطور غیر تصادفی همزمان شده بود با روزی که دیکتاتور خونخوار به قدرت نظامی و سیاسی دست یافته بود. ادعای دوم را نیز خود آیت الله مطهری قبلاً رد کرده است و گفته است که پیامبری نیازمند اعجاز است، اگر پیامبری واضح باشد هیچیک از پیامبران نمی باید معجزه میداشتند حال آنکه بر اساس قرآن چنین نیست!

روشن است که دفاعیات بالا نمیتوانند کارساز باشند و درخواست های اعراب از شخصی که ادعای پیامبری میکرده است منصفانه و با توجه به باورهای اسلامی کاملاً ممکن بوده اند و محمد اگر واقعاً پیامبر میبود دلیل قانع کننده ای را نمیتوان یافت که چنین معجزاتی را انجام ندهد. افزون بر این محمد مجبور نبوده است یکی از 7 معجزه درخواست شده را انجام دهد، او میتوانست موردی مشابه را که بتواند دهان همگان را ببندد انجام دهد، اما چنین نیز نکرده است. بنابر این محتمل تر آن است که نتیجه بگیریم محمد در این مجلس به قول معروف کم آورده است! نه اینکه به بهانه های مضحک آیت الله مطهری و دیگر مبلغان دینی از انجام چنین کاری خود داری کرده است!

افزون بر آیات و اسناد تاریخی یاد شده، هم در سوره های مکی هم در سوره های مدنی آیاتی وجود دارد که از آنها میتوان فهمید، از جانب کفار از محمد درخواست انجام معجزه میشده است، اما پاسخ محمد به آنها این است که او تنها یک هشدار دهنده است:

سوره بقره آیه 118
افراد ناآگاه گفتند: چرا خدا با ما سخن نمي‏گويد؟ و آيه و نشانهاي بر خود ما نازل نمي‏كند؟ پيشينيان آنها نيز همين گونه سخن مي‏گفتند دلها و افكارشان مشابه است، ولي ما (به اندازه كافي) آيات و نشانه‏ها را براي اهل يقين (و حقيقت جويان) روشن ساختهايم.

بقره 145
سوگند كه اگر هر گونه آيه (و نشانه و دليلي) براي (اين گروه) از اهل كتاب بياوري از قبله تو پيروي نخواهند كرد، و تو نيز هيچگاه از قبله ي آنان پيروي نخواهي نمود (آنها نبايد تصور كنند كه بار ديگر تغيير قبله امكانپذير است) و هيچ يك از آنها پيروي از قبله ديگري نمي‏كنند، و اگر تو پس از اين آگاهي متابعت هوسهاي آنها كني مسلما از ستمگران خواهي بود.

سوره انعام آیه 6
و گفتند چرا نشانه (و معجزه‏اي) از طرف پروردگارش بر او نازل نميگردد، بگو خداوند قادر است كه نشانه‏اي نازل كند، ولي بيشتر آنها نمي‏دانند.

سوره یونس آیه 20
و مي‏گويند چرا معجزه‏اي از پروردگارش بر او نازل نمي‏شود؟ بگو غيب (و معجزات) براي خدا (و به فرمان او) است شما در انتظار باشيد من هم با شما در انتظارم (شما در انتظار معجزات اقتراحي و بهانه جويانه باشيد و من هم در انتظار مجازات شما!).

سوره رعد آیه 7
و آنها كه كافر شدند مي‏گويند چرا آيت (و اعجازي) از پروردگارش بر او نازل نشده؟ تو تنها بيم دهنده‏اي، و براي هر گروهي هدايت كننده‏اي است (و اينها همه بهانه است نه جستجوي حقيقت).

سوره عنکبوت آیات 48 تا 52
تو هرگز قبل از اين كتابي نمي‏خواندي و با دست خود چيزي نمي‏نوشتي مبادا كساني كه در صدد ابطال سخنان تو هستند شك و ترديد كنند.
بلكه اين كتاب آسماني مجموعه‏اي از آيات روشن است كه در سينه صاحبان دل جاي دارد و آيات ما را جز ستمگران انكار نمي‏كنند.
گفتند: چرا معجزاتي از سوي پروردگارش بر او نازل نشده ؟ بگو معجزات همه نزد خداست (و به فرمان او نازل مي‏شود، نه به ميل من و شما) من تنها انذار كننده آشكاري هستم.
وآيا براي آنها كافي نيست كه اين كتاب آسماني را بر تو نازل كرديم كه پيوسته بر آنها تلاوت مي‏شود؟ در اين رحمت و تذكري است براي كساني كه ايمان مي‏آورند.
بگو همين بس كه خدا ميان من و شما گواه است، آنچه را در آسمانها و زمين است مي‏داند كساني كه به باطل ايمان آوردند و به الله كافر شدند زيانكاران واقعي هستند.

این آیات نشان میدهند که محمد در هیچیک از این دوران ها، یعنی در دوران مکی اش و دستکم تا زمان سروده شدن سوره رعد در مدینه معجزه ای انجام نداده است، روی هم رفته در آیات مکی قرآن بیش از 20 بار میتوان دید که از محمد تقاضای معجزه شده است ولی او با پاسخ های بی ربط و بی ارزش از زیر بار انجام معجزه فرار میکرده و طفره میرفته است، محمد یقیناً معجزه ای نداشته است و الا پاسخش به درخواست مشکرین و کفار این نمیبود که من تنها یک هشدار دهنده هستم (و هشدار دهنده نیاز به معجزه ندارد!) بلکه پاسخش این میبود که من برای شما معجزه انجام داده ام! علاوه بر بهانه «هشدار دهنده» بودن! محمد بهانه های غیر معقول و مضحک دیگری نیز برای انجام ندادن معجزات آورده است، مثلاً وقتی از او معجزه ای درخواست میشده است، او میگفته است که خدا خودش هرکس را بخواهد هدایت میکند و هرکس را بخواهد گمراه، منظور این است که مهم نیست من برای شما معجزه بیاورم یا نیاورم، مهم این است که خدا بخواهد شما مسلمان باشید یا کافر، یا بعبارت دیگر شما از خود اختیاری در این زمینه ندارید، برای نمونه به آیه زیر توجه کنید:

سوره رعد آیه 27
و آنها كه كافر شدند مي‏گويند چرا آيه (و معجزه) اي از پروردگارش بر او نازل نشده است ؟ بگو خداوند هر كس را بخواهد گمراه، و هر كس را كه به سوي او باز گردد هدايت مي‏كند (كمبود در معجزه نيست لجاجت آنها مانع است).

بهانه دیگری که محمد برای معجزه نداشتن می آورده است، حتی از بهانه قبلی جالب تر است، او از جانب الله میگوید:

سوره الاسراء آیه 17
هيچ چيز مانع ما نبود كه اين معجزات (درخواستي بهانه جويان) را بفرستيم، جز اينكه پيشينيان (كه همين گونه درخواستها را داشتند و با ايشان هماهنگ بودند) آنها را تكذيب كردند (از جمله) ما به (قوم ثمود ناقه داديم (معجزاتي) كه روشنگر بود، اما آنها بر آن ستم كردند (و ناقه را به هلاكت رساندند). ما معجزات را فقط براي تخويف (و اتمام حجت) مي‏فرستيم.

منطق بسیار جالبی است! برای شما معجزه نمیفرستیم چون قبلاً معجزه فرستادیم و انکار شد! آیا واقعاً از خدای جهان انتظار میرود که چنین استدلال کند؟ به نظر میرسد خدا به ادعای این آیه از اشتباهات پیشین خود درس میگیرد، در گذشته معجزه میفرستاده و مردم آنرا قبول نمیکردند، و اکنون یاد گرفته است که معجزه فایده ای ندارد، به همین دلیل دیگر معجزه ای نمیفرستد. شاید هم محمد قدرت انجام معجزه را نداشته است و چنین اتهامی را به خدا زده است. این آیه به گمان من کاملترین و صریح ترین آیه قرآن در این مورد است، الله به صراحت در این آیه میگوید که هیچ معجزه ای را برای محمد ارسال نکرده است! مگر اینکه بپذیریم این خدای نادان باز هم پشیمان شده و تصمیمش را عوض کرده و برای محمد معجزه فرستاده است!

آیه دیگری که شایان توجه است و نشان میدهد که محمد هیچ معجزه ای شبیه پیامبران پیشین نداشته است آیه ای است که نشان میدهد کفار محمد را با موسی مقایسه کرده اند و میگویند که چرا او همانند موسی معجزه ای ندارد؟ و قرآن نیز این مسئله را تایید کرده است که محمد معجزه ای همچون موسی ندارد.

سوره القصص آیه 48
هنگامي كه حق از نزد ما براي آنها آمد گفتند چرا مثل همان چيزي كه به موسي داده شد به اين پيامبر اعطا نگرديده است ؟ مگر بهانه جوياني همانند آنها معجزاتي را كه در گذشته به موسي داده شد، انكار نكردند و گفتند اين دو (موسي و هارون) دو نفر ساحرند كه دست بدست هم داده‏اند (تا ما را گمراه كنند) و ما به هر يك از آنها كافريم؟!

ممکن است افرادی بگویند در قرآن گفته شده است که محمد دارای بینه است، اما باید توجه کرد که بینه همیشه به معجزه اشاره نمیکند، بینه همانطور که امروز هم رایج است در قرآن به معنی برهان و چیزی که قانع میکند آمده است، مثلاً به آیه زیر دقت کنید:

سوره فاطر آیه 40
بگو آيا فكر نمي‏كنيد اين معبوداني را كه شريك خدا قرار داده‏ايد به من نشان دهيد چه چيزي از زمين را آفريده‏اند؟ يا اينكه شركتي در (آفرينش و مالكيت) آسمانها دارند؟ يا به آنها كتابي (آسماني) داده‏ايم و دليلي از آن براي (شرك) خود دارند؟ نه هيچيك از اينها نيست، ظالمان فقط وعده‏هاي دروغين به يكديگر مي‏دهند!

لذا اینکه محمد بینه دارد با آنکه معجزه دارد ارتباطی ندارد (نمونه های دیگری نیز از جمله در سوره بقره آیه 149، سوره طه آیه 133 و سوره صافات آیات 6 تا 21 وجود دارند) ، شکی وجود ندارد که اسناد تاریخی و قرآنی بالا را نمیتوان نادیده گرفت، معلوم نیست محمد به چه زبانی باید میگفت معجزه ای ندارد و غیب نمیداند تا ملا محمد باقر مجلسی در مورد او نگوید هرگاه میخواست تخلی کند اطرافش را گیاهان فرا میگرفتند.

افزون بر این محمد در بسیاری از جاهای قرآن میگوید من بشری مانند شما هستم «انا بشر مثلکم»، محمد گاهی این جمله را زمانی از جانب الله بیان میکرده است که از او تقاضای معجزه میشده است، این نشان میدهد که محمد توانایی انجام معجزه را در خود نمیدیده است. برخی از مفسرین قرآن تلاش میکنند بگویند اینکه محمد گفته است بشری همانند مردم است از آن جهت است که او از شباهت هایی با مردم برخوردار است، نه اینکه یک پیامبر نیست! آنها همچنین این گفته محمد را در تناقض با داشتن معجزات نمیبینند. اما به نگر من چون همانطور که گفته شد محمد هنگامی این سخن را گفته است که از او تقاضای معجزه شده است، میتوان نتیجه گرفت که محمد در این آیات منظورش این بوده است که من از نگر معجزه نداشتن بشری همچون شما هستم.

محمد در هیچ کجای قرآن این را مطرح نمیکند که لازمه پیامبر بودنش نشان دادن معجزه است و بر اساس قرآن هرگز نشان دادن معجزه را بایسته نمیدانسته است. هدف او از یاد کردن معجزات انبیای پیشین هم تحت تاثیر قرار دادن عوام زمان خودش و ترساندن آنها از اینکه اگر از او پیروی نکنند به سرنوشت خیالی اما تلخ آنها دچار خواهند شد بوده است و بس. حال اینکه محمد از یک طرف برای بسیاری از پیامبران معجزاتی را ذکر میکند (و اگر برای پیامبری معجزه ای را ذکر نمیکند این به آن معنی نیست که از نظر وی آن پیامبر معجزه ای نداشته است) و از یک طرف خود ادعای پیامبری میکند و میگوید معجزه ای ندارد و از این نگر مانند دیگر انسانها هست خود یک گفتار متناقض است. مفسرین اسلامی وقتی میخواهند این تناقض را رفع کنند میگویند منظور محمد از مثل باقی انسانها بودن مثل آنها بودن در زندگی جسمانی و غیره است، اما باید توجه داشت که مفسرین اسلامی مجبورند فرض کنند محمد تناقضی نگفته است و الا دیگر مسلمان نمیشوند! آنها باید به محمد وفادار باشند نه به حقیقت. حال آنکه اگر نظر من را بخواهید من وی را فردی شیاد میدانم و افراد شیاد و دروغگو همواره تناقض گویی میکنند و بدون اینکار نمیتوانند شیادی کنند.

نتیجه آنکه مفسرین مسلمان قرآن شغلشان این است که دست به این فریبکاری ها بزنند ولی یک انسان خردگرا که فکری مستقل دارد چرا باید گول این فریبکاری ها را بخورد؟ در ادامه به دو موضوع که برخی از مفسرین معتقدند قرآن از آن دو به عنوان معجزه یاد کرده است خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که این دو ماجرا نیز ساختگی هستند و واقعیت ندارند.

بن مایه +

آیا محمد دارای معجزه بود؟ قسمت اول

پیشگفتار
هرکس به ادبیات اسلامی نگاهی بیافکند به زودی در می یابد که یک پیامبر از نظر اسلام باید معجزه داشته باشد! عصا را به اژدها تبدیل کردن، با مرغان صحبت کردن، دست نورانی داشتن، زنده ماندن در شکم ماهی، شتر از دل کوه در آوردن، زاییده شدن از مادر باکره و غیره تماماً معجزاتی هستند که پیامبران مختلف برای اثبات پیامبری شان به ادعای قرآن به مردم نشان داده اند یا اینکه قرآن از آنها به عنوان معجزات و اتفاقات خارق العاده یاد کرده است.

تا همینجا سه اشکال اساسی وجود دارد، یکم اینکه مسلمانان باید نشان دهند معجزات ممکن هستند، دوم اینکه اثبات کنند دلایل نقلی میتوانند برای اثبات وقوع یک واقعه اعجاز آمیز کافی باشند و سوم اینکه اثبات کنند هر کس معجزه ای میکند باید با خدا ارتباط ویژه ای داشته باشد یا بعبارت دیگر ارتباطی منطقی بین نبوت و معجزه داشتن وجود دارد. اما اگر همه این گزاره ها را هم درست فرض کنیم، یعنی باورهای بیان شده در قرآن که بین مسلمانان نیز رایج هستند را درست فرض کنیم پرسش دیگری پیش می آید، و آن این است که آیا خود پیامبر اسلام دارای معجزه بوده است؟ اگر پاسخ به این پرسش منفی باشد روشن است که بر اساس باورهای خود قرآن نیز نمیتوان پذیرفت که محمد یک پیامبر بوده است. و من از این نظر در این نوشتار دفاع خواهم کرد و نشان خواهم داد که محمد دارای اعجاز نبوده است.

طبیعتاً چون محمد در گذشته زندگی میکرده است، موضوع این نوشتار تاریخی است و باید با رجوع به منابع تاریخی اسلام و خود قرآن به این پرسش پاسخ داد. در بخش نخست من نشان خواهم داد، در صورتی که محمد واقعاً پیامبر میبود، قرآن باید به اعجازها یا دستکم اعجاز وی اشاره ای میکرد، حال آنکه نه تنها در قرآن صحبتی از معجزات محمد نشده است بلکه دقیقاً برعکس قرآن به وضوح اشاره میکند که محمد فردی معمولی است و معجزه ای ندارد، در قرآن آیاتی وجود دارند که عجز محمد را در مقابل درخواستهای معجزه مردم نشان میدهند و این وقایع را میتوان با گوشه هایی از تاریخ اسلام تطبیق داد، در بخش دوم به معدود مباحثی که برخی مفسران قرآن آنرا اشاره ای به معجزات محمد میدانند-یعنی مسئله شق القمر و همچنین معراج خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که این ادعا نیز درست نیست. در بخش سوم به این ادعا که محمد بیسواد بوده است خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که در مورد این مسئله نمیتوان یقین داشت و همچنین بیسوادی محمد به معنی معجزه بودن قرآن نیست و سرانجام در بخش چهارم به بررسی برخی از ادعاهای متکلمین مسلمان مبنی بر معجزه بودن قرآن خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که این ادعاها نمیتوانند درست باشند.

قرآن و تاریخ بر بی اعجاز بودن محمد تاکید دارند
جالب است که قرآن برای کودکان و کودک مغزان داستانهای معجزه آمیز مضحک خود را با آب و تاب تعریف میکند اما در مورد محمد هیچ کجا به روشنی ادعا نمیکند که محمد هم معجزه ای دارد! آیا به نظر شما ممکن است که محمد معجزه ای را انجام داده باشد و قرآن سخنی از آن به میان نیاورده باشد؟ قرآن نه تنها در مورد اکثر معجزاتی که مسلمانان به محمد نسبت میدهند چنین نمیکند بلکه در بسیاری از جاها اشاره میکند که محمد معجزه ای ندارد و این برای مسلمانانی که برای نخستین بار این آیات قرآن را میخوانند بسیار شگفتی آفرین است، علی دشتی در این مورد در کتاب 23 سال میگوید (1) «برای یک ایرانی که از در دیوارش معجزه می بارد و هر امامزاده ای، حتی مجهول النسب، پیوسته معجزه میکند، از مرور قرآن به شگفتی می افتد که اثری از معجزه در آن نیست».

برای نمونه غیب گویی را ممکن است مسلمانان یک معجزه بدانند. وقتی مسلمانان در مورد محمد و امامان شیعه صحبت میکنند همواره ماجراهای شگفت انگیزی را به آنها نسبت میدهند که حاکی از دانایی آنان از غیب است، برای نمونه به حدیث زیر توجه کنید که یک عالم شیعی از یک عالم سنی نقل کرده است:

«ابن سعد» در کتاب «طبقات» خویش از «عبدالله بن بکر بن حبیب سهمی» و او از «حاتم بن سنعه» نقل کرده است که:
«ام الفضل» همسر عباس گفت: قبل از آنکه امام حسین به دنیا بیاید، من در خواب دیدم که پاره ای از تن رسول الله بریده شد و در دامان من افتاد. هنگامی که خواب خود را برای پیامبر تعریف نمودم، آن حضرت اینگونه تعبیر نمود و فرمود «ای ام الفضل! اگر رویای تو جزء رویاهای صادقانه باشد، خیر میباشد؛ زیرا دخترم فاطمه به زودی صاحب پسری خواهد شد که من آن نوزاد را برای شیر دهی به تو خواهم داد.» (2) ام الفضل گوید: امام حسین هنوز در آغوش آن حضرت بود که من برخاستم تا آبی بیاورم و لباس آن حضرت را بشویم، هنگامی که برگشتم، دیدم پیامبر در حال گریستن است گفتم: یا رسول الله! چرا گریه میکنید!؟ حضرت فرمودند: «لحظه ای پیش جبرئیل نزد من آمد و به من اینگونه خبر داد که: امتم این فرزند را خواهند کشت. خداوند آنان را از شفاعت من در روز قیامت محروم کند.» (3)

از این دست احادیث به ویژه در آثار شیعیان بسیار زیاد میتوان یافت، اساساً محدّثین شیعه قصه گویان خوبی بوده اند و اگر امروز وجود داشتند شاید میتوانستند برای هالیوود فیلم نامه های جالبی بسازند،غیب گفتن یعنی انسان نسبت به چیزی که نمیتواند در شرایط عادی بداند دانش پیدا کند. مانند دو مثالی که در بالا آورده شد. اما جالب اینجا است که قرآن دقیقاً عکس این مسئله را متذکر میشود، قرآن با صراحت تمام از جانب محمد میگوید که به مردم بگو من غیب را نمیدانم، اگر میدانستم برای خویش خیر را جذب و شر را دفع میکردم! محمد زمانی این آیه را سروده است که از او در مورد قیامت پرسش میشده است، و او طبیعتاً نمیدانسته است قیامت در چه زمانی اتفاق می افتد، بنابر این از خود رفع مسئولیت میکند.

سوره اعراف آیات 187 تا 188
از قيامت از تو سؤ ال مي‏كنند كه وقوع آن در چه زماني است ؟ بگو علمش نزد پروردگار من است و هيچكس جز او (نمي‏تواند) وقت آنرا آشكار سازد، (اما قيام قيامت حتي) در آسمانها و زمين سنگين (و بسيار پر اهميت) است، و جز به طور ناگهاني به سراغ شما نمي‏آيد،(باز) او تو چنان سؤ ال مي‏كنند كه گوئي تو از زمان وقوع آن با خبري، بگو علمش ‍ تنها نزد خدا است ولي بيشتر مردم نمي‏دانند.؛ بگو من مالك سود و زيان خويش نيستم مگر آنچه را خدا بخواهد (و از غيب و اسرار نهان نيز با خبر نيستم مگر آنچه خداوند اراده كند) و اگر از غيب با خبر بودم منافع فراواني براي خود فراهم مي‏ساختم و هيچ بدي (و زياني) به من نمي‏رسيد، من فقط بيم دهنده و بشارت دهنده‏ام براي جمعيتي كه ايمان مي‏آورند (بيم از مجازات پروردگار و بشارت به پاداشهاي گرانبهايش).

سوره انعام آیه 50
بگو من نميگويم خزائن خدا نزد من است و من آگاه از غيب نيستم (جز آنچه خدا به من بياموزد) و به شما نمي‏گويم من فرشته‏ام، من تنها از آنچه به من وحي مي‏شود پيروي مي‏كنم، بگو آيا نابينا و بينا مساويند؟ چرا فكر نميكنيد؟! البته قرآن نمیگوید که اساساً الله غیب را در اختیار هیچکس نمیگذارد، بلکه تنها به آن رسولانی که خود میخواهد چنین دانشی را میدهد:

سوره آل عمران آیه 179
چنين نبود كه خداوند، مؤ منان را به همان گونه كه شما هستيد واگذارد؛ مگر آنكه ناپاك را از پاك جدا سازد. و (نيز) ممكن نبود كه خداوند شما را از اسرار غيب، آگاه كند (تا مؤ منان و منافقان را از اين اين راه بشناسيد؛ اين بر خلاف سنت الهي است؛) ولي خداوند از ميان رسولان خود، هر كس را بخواهد برمي گزيند؛ (و قسمتي از اسرار نهان را كه براي مقام رهبري او لازم است، در اختيار او مي‏گذارد) پس(اكنون كه اين جهان، بوته آزمايش پاك و ناپاك است،) به خدا و رسولان او ايمان بياوريد! و اگر ايمان بياوريد و تقوا پيشه كنيد، پاداش بزرگي براي شماست .

بنابر این روشن است که قرآن میگوید محمد دانشی از غیب ندارد و برخی از سایر رسولان ممکن است چنین دانشی را داشته باشند. محمد همچنین برای اینکه نشان دهد تنها پیامبری نیست که غیب نمیداند، پای نوح را نیز وسط میکشد و میگوید نوح نیز غیب نمیدانسته است، بنابر این نادانی محمد از غیب کاملاً طبیعی و قابل انتظار است، چون نوح نیز چنین بوده است!

سوره هود آیه 31
من هرگز به شما نمي‏گويم خزائن الهي نزد من است و نمي‏گويم غيب مي‏دانم و نمي‏گويم من فرشته‏ام و (نيز) نمي‏گويم آنها كه در نظر شما خوار مي‏آيند خداوند خيري به آنهانخواهد داد، خدا از دل آنها آگاهتر است (من اگر با اينحال آنها را برانم) در اين صورت از ستمكاران خواهم بود.

روشن است که محمد بر اساس آنچه قرآن میگوید دانشی از غیب ندانسته است، حتی نمیگوید که تنها بخشی از غیب را میداند بلکه بطور کلی و عام از غیب ابراز نادانی کامل میکند، اما افزون بر نادانی نسبت به غیب، قرآن نشان میدهد که محمد از انجام سایر معجزات نیز کاملاً عاجز بوده است، مثلاً به آیات 90 تا 93 سوره اسراء دقت کنید:

و گفتند ما هرگز به تو ايمان نمي‏آوريم مگر اينكه چشمه‏اي از اين سرزمين (خشك و سوزان) براي ما خارج سازي!؛ يا باغي از نخل و انگور در اختيار تو باشد و نهرها در لابلاي آن به جريان اندازي.؛ يا قطعات (سنگهاي) آسمان را آنچنان كه مي‏پنداري – بر سر ما فرود آري: يا خداوند و فرشتگان را در برابر ما بياوري!!؛ يا خانه‏اي پر نقش و نگار از طلا داشته باشي، يا به آسمان بالا روي، حتي به آسمان رفتنت ايمان نمي‏آوريم مگر آنكه نامه‏اي بر ما نازل كني كه آنرا بخوانيم!! بگو منزه است پروردگارم (از اين سخنان بيارزش) مگر من جز بشري هستم فرستاده خدا؟!

به نظر میرسد آیات بالا به مجلسی اشاره دارند که سران قریش ترتیب دادند تا با محمد مذاکره کنند و مشکلاتشان را با یکدیگر حل کنند. سران قریش که از دشنامهای محمد به مقدساتشان (آری محمد به مقدسات اجدادش دشنام میداد! بعدها نیز خدایان آنها را نابود کرد و این احترامی بود که محمد برای افکار مخالفش قائل بود) به تنگ آمده بودند تصمیم میگیرند که محمد را به گفتگویی دعوت کنند و ببینند مشکل محمد چیست و چگونه میتوان با او کنار آمد، سیرت رسول الله قدیمیترین سند تاریخی که از اسلام باقی مانده است این ماجرا را چنین بازگو میکند (4):

… اشراف و بزرگان قوم، مثل عتبه و شیبه و ابوسفیان ابن حرب و نضر ابن حارث و ابوالبختری ابن هشام و اسود ابن مطلب و ابوجهل ابن هشام و امیه بن خلف، جمله در فنای کعبه حاضر شدند و با یکدیگر مشورت کردند و گفتند «نمیدانیم که چه تدبیر کنیم با این مرد (یعنی محمد) که دین ما را به خلل آورد و قوم ما را از راه ببرد و خدایان ما را دشنام داد. اکنون پیشتر از آن که ما وی را هلاک کنیم، عذر کار خود پیش مردم پیدا میباید کردن، تا مردم ما را بعد از آن ملامت نکنند.»
چون این سخن بگفته بود، کس فرستادند بر سید و او را گفتند «بزرگان و اشراف قوم تو حاضرند و با تو سخنی دارند.» سید گمان برد که ایشان را رغبتی در اسلام ظاهر شده است تا او را بر خود میخوانند. و سید عظیم حریص بود بر اسلام ایشان. چون وی را چنان بگفتند، در حال برخاست و پیش ایشان رفت و بنشست.
و مهتران قوم قریش گفتند «ای محمد، ما از بهر آن تو را خواندیم تا با تو سخن گوییم.» سید گفت «بگویید!».
گفتند «ای محمد، هیچ کس در قبایل عرب ندیدیم که با قوم خود چنین کرد که تو کردی. دین ما را به خلل آوردی و قوم ما را از راه ببردی و خدایان ما را دشنام دادی و نسبت کفر و ضلالت بر ما نهادی و هرچه بدتر بود با قوم خود بکردی. اکنون، تو با ما بگوی تا تو را مقصود از این کار چیست؟ اگر تو را مقصود مال است، تا مالهای خود تو را بذل کنیم و اگر تو را مقصود سلطنت است و پادشاهی، تا تو را بر خود پادشاه گردانیم و اگر نه که تو را وسوسه از دیو بر تن مستولی شده است، تا ما اطبای جهان را جمع کنیم و از بهر مداوات تو هر چه ما را باشد صرف کنیم. ما این همه مراد تو برگیریم و رضای تو بجوییم، تو دست از دین ما و خدایان ما بدار!»
سید جواب ایشان بداد و گفت «ای قوم، مرا از شما نه مال میباید نه ملک و نه جاه و نه سلطنت. لیکن من رسول خدایم و خدای مرا بر شما فرستاده است و قرآن به من فرستاده است تا رسالت حق به شما گزارم و شما را به بهشت بشارت دهم و از دوزخ شما را بیم کنم. پس اگر قبول کردید، خیر دنیا و آخرت آن شما را باشد و اگر نه، صبر میکنم تا خدای چه تقدیر کرده است میان من و شما.»
و چون سید چنین جواب ایشان باز داد و نومید شدند از آن که وی رضای ایشان خواهد گرفت یا چیزی از ایشان قبول خواهد کرد، به اقتراح و سوال در آمدند و گفتند «ای محمد، چون چنین است که تو میگویی و تو پیغامبر خدایی و رسول بحقی و این دعوی میکنی که راست است، پس چنان که خود میبینی، مکه جایی تنگ است و آبی و عمارتی ندارد، اکنون تو دعا به خدای کن و از خدای درخواه تا این کو های مکه را از جای بردارد و صحرایی فراخ در حوالی مکه بازدید آورد و چشمه های آب در آن روان کند و رودها در آن بباشد-همچنان که در زمین شام و عراق گشوده است-تا ما به آن عمارت و زراعت میکنیم. و دیگر دعا کن و از خدای درخواه تا از اسلاف ما قصی ابن کلاب را زنده گرداند و بر صدق رسالت تو گواهی دهد. پس چون تو چنین بکرده باشی، ما به تو ایمان آوریم.»
سید گفت «مرا نه از بهر این فرستاده اند-که مرا از بهر آن فرستاده اند تا رسالت حق به شما گزارم. اگر قبول کردید، خیر دنیا و آخرت یافتید و اگر قبول نکنید، من صبر میکنم تا خدای چه حکم میکند میان من و شما.»
دیگر گفتند «ای محمد، چون تو این نمیکنی و رضای ما به دست نمی آوری، از خدای درخواه تا فریشته از آسمان بفرستد تا بر صدق رسالت تو گواهی دهد و هرچه تو گویی باور کنیم!»
سید گفت «مرا نه از بهر آن فرستاده اند.»
دیگر گفتند «ای محمد، ما تو را مالی و ملکی نمیبینیم و تو هم چون مردم دیگر، از بهر معاش به بازار میروی و این کار که تو دعوی میکنی، ضرورت آن را اسبابی به کار می باید. پس اگر از خدای درخواهی تا تو را گنجهای زر و سیم بدهد و انهار روان تو را بدهد و باغها و بستانها تو را بدست آورد تا ثروت و نعمت تو از آن دیگران زیادت شود و فضل و مهتری تو بر همگان ظاهر شود، ما ایمان به تو آوریم و تصدیق رسالت تو کنیم.»
سید گفت «مرا از بهر این نفرستاده اند. مرا از بهر ادای رسالت فرستاده اند تا رسالت حق به شما گزارم. اگر قبول کردید، خیر دنیا و آخرت شما را باشد و اگر نه صبر کنم تا خدای چه حکم کند. و بدانید – ای قوم – که این همه اقتراح که شما از من کردید، نزد خدا سهل است، لیکن مرا نفرموده است که این چنین از وی درخواهم.»
آنگاه، گفتند «ای محمد، چون این التماس ها، هیچ به جای نمی آوری، ما بر تو ایمان نمی آوریم و خداوند خود را بگوی تا از آسمان بر ما عذاب فرستد-اگر قادر است و عذاب میتواند فرستادن، همچنان که دعوی میکنی.»
سید گفت «عذاب فرستادن به اختیار خداوند باز بسته است. اگر خواهد بفرستد و اگر خواهد، نفرستد.»
آنگاه گفتند «ای محمد، خداوند تو نمیدانست که با تو این مجلس خواهیم ساختن و این سوال خواهیم کردن تا تو را بیاموختی که جواب ما چگونه میباید دادن و اگر ما به تو نگرویم و ایمان نیاوریم، او بر سر ما چه عذاب خواهد فرستاد و تو را از آن خبر دادی که ما را به چه عذاب گرفتار خواهد کرد؟ این همه بایستی که خداوند تو را از پیش خبر باز داده بودی، اگر چنان است که خداوند تو عالم الاسرار است و هیچ بر وی خافی نیست. و لیکن ای محمد، ما را گمان چنان است که این همه رحمان یمامه تو را می آموزد و تلقین میکند و ما به رحمان یمامه هرگز ایمان نخواهیم آوردن. و بدان ای محمد که به هر نوعی پیش رضای تو باز آمدیم و هر چه ما را بود از مال و جاه، بر تو عرض کردیم و تو هیچ از ما قبول نکردی و در بند رضای ما نشدی و به هیچ نوع مراد ما نطلبیدی. اکنون ما اقامت عذر خود بنمودیم و ما را بیش از این طاقت تحمل نماند و بعد از این، تدبیر آن کنیم که تو را هلاک کنیم و یا تو ما را به هلاک آوری.»
چون این سخن بگفتند، یکی برخاست و گفت «ای محمد، ما فریشتگان میپرستیم که ایشان دختران خدایند.» دیگری برخاست. گفت «ای محمد، ما به تو ایمان نیاوریم، تا تو خدای و فریشتگان به گواهی بیاوری و گواهی دهند که تو پیغامبر خدایی.»
و عبدالله ابن امیه – که عمه زاده سید بود – برخاست و گفت «ای محمد، ما به تو ایمان نیاوریم تا آنگاه که نردبانی بر آسمان نهی و به آن نردبان به بالا میروی و به آسمان روی و باز از آن جایگاه فرود آیی و با خود چهار گواه از فریشتگان بیاوری تا گواهی دهند که تو پیغامبر خدایی. و چون این همه بکرده باشی، مرا گمان چنان است که هم ایمان نیاوریم به تو.»
سید چون دید که قوم دست به غوغا آوردند و هر یکی هرزه ای آغاز کردند، دلتنگ شد و از پیش ایشان برخاست و به خانه باز رفت.

در مجموع بر اساس روایت بالا قریشیان از محمد موارد زیر را بعنوان اعجاز درخواست کرده اند:
1- کوه های مکه را از جای بدارد، صحرایی فراخ در حوالی مکه بازدید آورد و چشمه های آب در آن روان کند و رودها در آن بباشد.
2- از اسلاف (پیشینیان) قریش، قصی ابن کلاب را زنده کند و بر صدق رسالت محمد گواهی دهد.
3- فرشته از آسمان بفرستد تا بر صدق رسالت محمد گواهی دهد.
4- مال و ملکی و ثروت و نعمتی برای خود فراهم کند تا بهتر بتواند به پیامبری بپردازد.
5- خدا برای آنها عذاب بفرستد و آنها را نابود کند.
6- خدا و فرشتگان به گواهی صدق ادعای محمد ظاهر شوند.
7- نردبانی بر آسمان نهد و با آن نردبان به بالا رود و چهار گواه از فرشتگان باورد تا گواهی دهند که محمد پیغمبر خدا است.

بیچاره اعراب نهر آب نقد میخواستند و محمد آنرا در بهشت به ایشان وعده نسیه میداد. اما محمد هیچیک از 7 کار بالا را انجام نمیدهد و سرانجام گردهمایی را با ناراحتی ترک میکند. به پاسخ محمد در مقابل این درخواست ها دقت کنید، او میگوید «مرا نه از بهر آن فرستاده اند»، خود این پاسخ محمد هم یک مغلطه است، مگر قریش گفته بود که تو را خدا برای این فرستاده است؟ آیا قریش حق نداشته است از محمد معجزه ای طلب کند؟ چگونه است که پیامبران پیشین همگی معجزه داشته اند اما محمد که قرار است مهمترین پیامبر هم باشد در مقابل درخواست های معجزه میگوید مرا برای این نفرستاده اند؟ آیت الله مطهری برای این مسئله توجیه قابل توجهی آورده است (5):

ادامه ی بحث در پست های بعدی!

پاورقی:
1) علی دشتی 23 سال برگ 76
2) لهوف سید ابن طاووس، متن کامل و ترجمه، عباس عزیزی ناشر انتشارات صلاه، چاپ ششم 1384، برگ 35.
3) همانجا برگ 37
4) سیرت رسول الله، رفیع الدین اسحاق ابن محمد همدانی، ویرایش متن، جعفر مدرسی صادقی، نشر مرکز، چاپ سوم 1383، برگ 136 تا 139.
5) نبوت، مباحث جلسات و بحث و انتقاد انجمن اسلامی پزشکان، مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، چاپ نهم، برگ 113 تا 117.

بن مایه +